5.01.2012

نیویورک

از خانه بیرون میزنم. نسیم خنک صبح به صورتم می‌خورد و گرد بهاری شکوفه‌ها چشمهایم را پراز اشک می‌کند. تند تند سرازیری را تمام می‌کنم از جلو چند ماشین می‌دوم و از پل‌های مترو پایین میروم. روی پله ها، کف سکوه، ستونها و آدم‌ها لایه ایی تاریخی‌ از لجن نشست است. مسافران منتظر در سکوی ایستگاه خشک شده اند، خیره به جلو. همه سعی‌ می‌کنند که حتی اگر شده برای چند لحظه در این فضای نکبت بار به هیچ چیز فکر نکنند. ایستگاه بی قطار پر از آدمهای بتونی‌ است با روکشی لجنی. اینجا ساعت ۸ صبح است در نیویورک. پایتخت رؤیاهای آنانی که پایشان به اینجا نرسیده و گور دست جمعی آرزو‌های ساکنانش.
از لای در مترو یک مکزیکی کلاه به سر گیتارش را به درون قطار می‌کشد، نفسی چاق می‌کند و به یاد صحراهای مکزیک زیر آواز می زند. تونل تاریک مترو روشن میشود و نور شدید صحرا چشمهای خواب آلود‌م را میزند. هر از چند گاهی کاکتوسی از کنار قطار رد میشود و تیغ‌هایش روی بدنه قطار صدای ضجه‌های عقابی گرسنه را میدهند که هیکل های گوشتی ما را ورنداز می‌کند. هوا خیلی‌ گرم شده است. به زیر سایه‌ خواننده میخزم. فریاد میزند و از عشق و زن‌های زیبا میگوید. شایدم هم از چیز‌های دیگر. چه فرقی می کند. با لهجه اسپانیایی همه کلمات باز هم همان عشق و زن‌های زیبا میشوند. مثل زاپاتای کودکی ما. فامیل دورمان زیر باران ،خیس خودش را به خانه دایی‌ام میرساند و دست زیر کتش میکرد و با لبخندی قهرمانانه فیلم وی اچ اس زاپاتا را بیرون می‌‌آورد. فامیلمان را نه آمریکایی ها، که کمیته بالاخره گیر انداخت. قهرمان کودکی ما بود. زاپاتا در بی‌ کیفیت‌ترین حالت ممکن برای ما دست تکان میداد، هورا می‌کشید و کلاه از سر در بر می‌‌آورد و هلهله کنان به صف پیاده نظام آمریکا میزد. خواننده مکزیکی هم کلاه از سر در می‌‌آورد و  جلو آمریکایی‌‌ها می‌گیرد و گدائی می‌کند. آهنگ که تمام میشود، آدم‌های قوز کرده و عبوس به واگن ما بر میگردند و باز همه جا تاریک میشود. نه حرفی‌ نه حرکتی‌، همه در روزمرگی شان خشک شده اند. روز مرگ شده اند. ما کارمندان به down town می‌رویم تا چرخ اقتصاد آمریکا را بچرخانیم. همان آمریکا که هر روز صبح راس ساعت هفت به فرمان آقای ناظم فحشش میدادیم."بلندتر بلند تر! این صدای بچه مسلمون نیستا! می‌خوام یه شعاری بدین که همه همسایه‌هابشنوند"  و همسایه‌ها احتمالا ما را فحش میدادند
اجساد نیویورکر‌ها به هم می‌خورد، چند فحش رد و بدل می‌کنند و به راه خود میروند
پشت میزم می‌شینم. یاد کارتونی می ا‌فتم که صبحها با افتادن کرواتم در سوپ آبکی‌ شروع میشد و بقیه روز را در رویا‌های کودکی، خوش بودم. فرق منِ در کارتون با منِ خواب آلود پشت این میزِ خیلی‌ تمیز این است که من حتی خاطرات شیرینی‌ از کودکی هم ندارم که بخواهم به آنها پناه ببرم. در خاطراتم، عده ای عربده میکشند و با سر نیزه شکم دشمن را جر میدهند. خمپاره‌ها می بارند و ترکشها چشمم را از حدقه در می‌‌آورند و آژیر سفید میگوید که حمله هوایی تمام شده است و شما از نو به این دنیای متعفّن آماده اید.
جِین سرش از را از پشت مونیتورش بالا می‌‌آورد و بزور با لبخندی مشمئز کنند و حرکت‌های بی‌ ربطِ  ابرو سلام می‌کند. هیکلش بی‌ تناسب، چاق و زمخت و چشمانش مثل چشم‌های مرده سفیده اش بی‌ خون و مردمکش بدون برق است. از استرالیا آماده است و مانند همهٔ استرالیایی‌های دیگری که من دیده‌ام از آب و هوا شکایت می‌کند. دیدن چهره عبوس و بی‌ احساس جِین برای اینکه از زندگی‌ سیر شوم کافیست. تنها وقتی‌ راب را می‌بیند بر اثر ترشحات هورمونها ماهیچه‌های خاصی‌ از صورتش تحریک و منقبض میشوند و برای چند لحظه لبخند لرزانی تحویل راب میدهد. راب موجود کودنی است با گردن کوتاه، دست‌های بلند، قوز دار، موهای تیفوسی ، عینک لبه صاف د‌موده‌ و شلوار لی‌ گشاد. راب ازودج کرده و ۱۰ سالست که در این شرکت آتوکد میزند. هر روز در ساعت نهاربه جیم میرود و فردا خیکی تر از قبل می‌‌آید. راب تجسم واقعی سبزیجات انسان نماست. که در میانشان فرشتگانی به بازیگوشی و شیطنت مشغولند.
با حرکتی‌ زیگ زاگی و بی‌ تعادل فرشته این روز‌های من با سرو صدا وارد میشود. فردریک یک رنگی‌ کمان فرانسوی در این دنیای خاکستری است. همه سعی‌ میکنند از دسترس اش بگریزند. با سماجت خاصی‌ همه را بغل می‌کند و می‌بوسد. وقتی‌ به من می‌رسد نفس عمیقی میکشم تا شاید کمی‌ بیشتر از بوی گندِ سیگارش را وارد شش‌هایم کنم. ته ریشش صورتم را سوزن سوزن می‌کند و دندان‌های زردش از میان لب‌های همیشه خندانش شکلک در می‌‌آورند! فردریک پیام آوری از جهان زندگان است. از مدینه فاضلهٔ دیگری! آنجا که سیگار کشیدن و آبجو خوردن همه جا آزاد است.از همان جا که هنوز همه فکر می کنند اینجا بهشت برین و شهر رویاهای بی سر و ته کودکی شان است. توی صندلی ام میروم و محو تماشای جست خیز فردریک در میانه لبخند‌های زورکی سایرین میشوم. هدفونهایم را گوش می گذارم. خواننده مکزیکی در رادیو می خواند. دیوار روبرو جر می‌خورد و قطار کهنه ساخت کانادا تو صورتم می‌خورد و من سوار برهلهله سوارانی گمنام می شوم که در صحرائی بی‌ آب و علف در مکزیک، در گرد و خاک اسب‌های دورگه‌شان گم میشوند.  

4.09.2012

خوابهای ترسناک

پارسال زمستان خوابهای ترسناکی می دیدم. زمستان سردی بود با برف فراوان. کف پایم زخم شده بود و هر قدمی که بر می داشتم درد تا مغز استخوانم تیر می کشید. خانه ما ماشین لباس شویی نداشت. یعنی داشت اما صاحب خانه آن را فقط خودش استفاده می کرد. نزدیک ترین لباس شویی و خشک شویی در محله مجاور بود و ما نیم ساعتی پیاده می رفتیم تا آنجا لباسهایمان را بشوریم. ساکنان محله ما پولدار بودند و خودشان ماشین لباس شویی داشتند. محله مجاور بیشتر سیاه پوست بودند و مهاجرین آفریقایی تازه وارد. با اولین برف زمستان زخم پایم بدتر شد. دکتر گفت یک عفونت ویروسی زیرپوستی آفریقاییست. هر هشت ساعت یک قرص ایپوبروفن می خوردم تا بتوانم راه روم. قرص ایبوپروفن حالت خواب آلودگی هم می آورد. شبها یکی قبل از خواب می خوردم و از شب اول، خواب های ترسناک شروع شد. اما چرا به این خوابها کابوس نمی گویم؟ و دوست دارم خواب ترسناک بناممشان؟ این خوابهای ترسناک در واقع نه تنها ترسناک نبودند، بلکه زیبا ،لطیف، گرم و رنگارنگ بودند. به حدی که ترسناکشان می کرد. 
خوابها هر دفعه در شهری بود. شهرهای بارانی، برفی، آفتابی با خیابانهای سنگ فرش. چراغهای کم نور خیابان با حبابهای زیبا و میله خوش فرم. خیابانهای خلوت اما با کافه هایی شلوغ که بوی قهوه و سیگار از آن بیرون می زد. و بارهایی که تا دم دمای صبح باز بودند و صدای خنده بلند جوانان مست و موسیقی جاز از آنها به گوش می رسید. هر گوشه شهر و هر تصویر تکه ای بود از خاطره ای خوب از شهری که به آن سفر کرده بودم. همه آن لحظات زیبا در کنار هم یکی از خوابها را می ساخت. هر شب در خواب با او بودم. با هم حرف می زدیم. نقشه را ورنداز می کردیم و تصمیم می گرفتیم آن روز عصر به کدام موزه یا کافه یا گالری برویم. او مهربان بود. پر انرژی و پر جنب و جوش. و من از خود بی خود. اصلا برایم مهم نبود به کدام گالری یا میدان می رویم. یا از کدام خیابان رد می شویم و در کدام شهر هستیم و هیچ چیز دیگر . خوابم با او ترسناک می شد. شهر رویایی و آدمها و خیابانهایش همه پس زمینه من و او بودند که دست در دست هم خرامان می چرخیدیم و به هر کوچه و پس کوچه ای سر می زدیم. بیگانگان بعضا به ما اخم می کردند. شاید از روی حسادت بود. ما گرم و شاد، حسرت برانگیز بودیم. روزهایم در آن زمستان هم پس زمینه این خوابهای ترسناک شده بودند. در طول روز به خاطرات شب قبل و اینکه کجا رفتیم و چه کردیم فکر می کردم. دستش را حس می کردم که در خواب وقتی نقشه را ورنداز می کردم دور گردنم انداخته بود و از پشت بغلم کرده بود. وقتی سرش را جلو می آورد تا با انگشتش جایی را نشان دهد من نفسش را حس می کردم که چقدر به من نزدیک بود.آدمها و کار و خیابانها در بیداریم هم پس زمینه خاطرات خواب شب قبل بودند. زمستان را دوست داشتم. روز زود تمام می شد و من با ذوق و شوق قرص ایبوپروفن را می خوردم و خود را برای خوابی دیگر آماده می کردم. چیزی نگذشت که آنچه در خواب با او می کردم و حرفهایی که می زدیم و مسیرهایی که قدم زدیم از زندگی روزمره برایم مهم تر شد. شروع کردم به زیاد کردن تعداد قرصها. بعضی روزها تا ظهر می خوابیدم و سر کار نمی رفتم. بعضی شبها دو یا سه قرص می خوردم. خوابم عمیق تر و طولانی تر می شد. خوابها ترسناک تر می شدند. به قدری بودن با او لذت بخش بود که دیگر نمی خواستم بیدار شوم. روزها را در آروزی گرفتن دستش یا بوییدن لباسش در خوابی دیگر می گذراندم. خوابها به طرز ترسناکی لذت بخش بودند. آن قدر که دیگر دوست نداشتم بیدار باشم.  

3.13.2012

nomad dreamer

I am leaving Hariri&Hariri Architecture, looking for work. had many interviews at various NYC architecture offices. good ones so far were at SOM, OMA, Handel Architects. lets see which one I get! will be my 8th new office in 3 years! not to mention I moved 14 times in the same time period! dated 8 girls and traveled to 8 countries.

3.01.2012

روز خود را چگونه گذرانده اید؟

مفید‌ترین سوغاتی که تاحالا گرفتم را هر ۸ ساعت یک بار می خورم. کرمی هستم که تو پیله ام میان جنگلی‌ سفید از دستمال کاغذی های خِلی‌ می لولم. زیپ پیله ام تازه هر از چند گهی گیر هم می‌کند ! میان خواب و بیداری با زیپش ور می روم. یاد زیپ شلوارم می ا‌فتم که در سفرم به اروپا از یه مرحله ای به بعد دست از همکاری کشید و هی‌ می آمد پایین. هر جا میرفتم باید به حاضران توضیح میدادم که زیپم مشکل دارد. تلاش هایم برای درست کردنش نتیجه نداد و هنوز همانجوری است. خیلی‌ چیز‌های دیگر اما امروز اونجوری نیستند. مثلا کارم، یا شهرم، یا آدمی‌ های دور و برم، وزنم و نوع ویزام. روز هایم خیلی‌ رنگی و خوشگل شدند و به هرکی‌ میرسم برایش آن شعر کسرایی رو می‌خوانم که "زندگی‌ زیباست و شعله اش فلان و بهمان". اینجا خیلی‌ سرد است. فک نمیکنم میسیز آلوار که صاحب خانمان است شعر کسرایی رو خوانده باشد. کلا هم زیاد با شعله و گرما میان خوشی‌ ندارد چون همیشه خانه مان سرد است و شعله آب گرم کن خاموش. میسیز آلوار یک پیرزن سیاهپوست انگلیسی است که به دلیل نامعلومی پا شد آمد آمریکا و در هارلم همین خانه ایی را خرید که الان من و مزدک و الاهه تو طبقه سومش زندگی‌ می‌کنیم. میسیز آلوار در زیر چهره مهربانش، انسان خشک ، بی‌ محبّت، خشن، خسیس و لجوجی است که شعله آب گرم‌کن رو پایین نگاه میدارد. اما روحیم خوب است و کاهش دما باعث نمی‌شود که خودم را ببازم. با انرژی و شور و شوق میروم که دوش بگیرم. صحنه تراژیک من، ایستاده در وان و در انتظار گرم شدن آب دوش آن بخش جدا ناپذیر از زندگی‌ فلاکت بار من است. سرم را با آب سرد می شورم.
سر کار روی پروژیه ای کار می‌کنم در سوئیس که امیدوارم ساخته شود. حتی بیشتر از ساعت‌های کاری شب‌ها شرکت می مانم که تمامش کنم چون دوست دارم بروم سوئیس سر سایت پروژه و بعدش برم ژنو و اونجا با کارولینا برویم قهوه بخوریم. و دیگرهمین خیلی‌ خوب است! میروم برای ناهار بیرون و سراغ فتیش جدیدم که غذای کره ای است . از رستوران کره ای که بیرون می آیم با خودم یک بار دیگر شعر کسرایی را تکرار می‌کنم. همه چیز خیلی‌ خوب است. همه چیز سر جایش است. در یک نظم و هماهنگی رویایی. تقریبا به همه چیز هایی که میخواستم رسیده ام. با مزدک خانه گرفتیم، تو نیویورک کار خوب گرفتم و مشکل ویزا هم حل شده. از آن لبخند‌های رضایت آمیز میزنم . آدم باید قدر این لحظه را بداند. معلوم نیست ده دقیقه بعد چی‌ می‌شود.
ده دقیقه بعد تلفنم زنگ می‌زند. یکی‌ که اخیرا هم را میبینیم  (دیت می کنیم) میگوید که "فکر نمی‌کنه این رابطه به جایی برسه". با تامل و درایت خاصی‌ با او هم عقیده میشوم و با ریلَکسی تمام رابطه نصف و نیمه مان در ظرف ۳۰ ثانیه تمام می‌شود. تکانی به سرم میدهم از آن تکان ها که وقتی‌ از زیر دوش بیرون می آیی می دهی تا آب گوشهایت دربیاید بیرون. مثل وقتی که می‌خواهی ادا در بیاوری که مثلا خواب نیستی. با خودم میگویم که بالاخره قرارهم نیست که همه چیز خوب پیش برود. به قول فرنگیها: لایف هَز ایتس آپ اَند دَون!
کمی سرخورده اما هنوز امیدوار برمیگردم به سر کار. کامپیوترم  در حال رندر گرفتن از طرحم است. سعی‌ می‌کنم روی فضای سوئیس و گاو‌های تو عکس گوگل مَپ  تمرکز کنم که تلفن روی میزم زنگ می‌زند. رئیس میگوید که بروم به اتاقش. همان جا دم در اتاق بطور خلاصه و موجز به من توضیح میدهد که کل پروژه‌های شرکت از جمله پروژه سوئیس متوقف شده و همراه با ابراز پشیمانی به من اعلام می کند که دیگر توان مالی‌ استخدام من را ندارند و کلیه طراحان شرکت بجز یکی‌ که قدیمی است بطور رسمی‌ از این لحظه بیکار هستند. از جمله من که نمیدانم چرا خیلی‌ منطقی‌ آنجا ایستاده ام و سرم را یک جوری تکان میدهم که انگار کاملا متوجه شدم که دهانم در این توضیحات ۵ دقیقه ای تا به چه حد سرویس شده است. بعد من برمی‌گردم سر میزم. رندر پروژه سوئیس به شکل هیولا واری رو مونیتورم پت و پهن شده است. خیره شده ام به مونیتور. مثل آدمی ام که از درون سونای آب گرم یهو پرتش کرده اند در استخر آب یخ. هنوز بین زمین و هوا دارم دست‌ پا میزنم که دستم را به جایی بند کنم که پسر عموم در یاهو مسنجر یک تک جمله مینویسد که "تو نرفتی ایران؟" میگویم: "چرا برم؟" میگوید: "خوب میرفتی مراسم عمو دیگه!" میگویم: "عمو؟ کدوم عمو؟ چه مراسمی؟!".  ۴۰ روز است که عمویم مرده است.
عموی بزرگم نوجوان بود که پدرش و بابابزرگ بنده مُرد. خیلی‌ کلیشه ایی مَرد زندگی‌ شد . از نوجوانی می‌رفت کار میکرد تا شکم بابام، عمو کوچکم و عمه ام را سیر کند. مثل این فیلم قدیمی ها. حالا من سال‌ها بود که عمویم ندیده بودم و کلا آدم نسبت به آدمایی که سالهاست ندیده یک احساس عجیبی‌ دارد. اما خوب من در آن لحظه خاص که کامپیوتر از همه جا بی‌خبرم هنوز داشت رندر می‌گرفت با یک زمین لرزه و ۲ پس لرزه مواجه بودم. بهتر دیدم که اول از همه کامپیوترم را در جریان بگذارم و پنجره رندر را ببندم. بعد تو صندلی ام لم بدهم و به این یک ساعت اخیر و بلاهایی که سرم آمده فکر کنم. تمرکزمم با عطسه پی درپی، سرفه و آب ریزش بینی‌ بهم می‌خورد. میرم دستمال کاغذی می آورم که دماغم را تمیز کنم. متوجه آبی شدن چیزی می شوم در فضای اطرافم، مثل هاله ای از نور آبی. از گوشه چشم به صفحه لپ تاپم نگاه می کنم که بُلو اِسکرین داده است و هارد دیسکش در لحظه ترکیده است. دفعهٔ آخری که هاردش ترکید، مسئول تعمیرات شرکت دِل با خونسردی و دقت نظر خاصی‌ بهم توضیح داد که هارد‌های این مدل خاص از لپ تاپ که من یکی شان را دو سال پیش با پول وام دانشگاه خریدم مورد خاصی‌ دارند و به دلیل عملکرد ناقص فَن مادر بُرد بیش از حد داغ شده و عمرشان در یک ثانیه خاص از مدت زمانی‌ که روشن بوده اند به پایان رسیده و از کار می‌افتند. او ادامه داد که شرکت دِل هیچگونه مسئولیتی نسبت به آن چندین گیگابایت اطلاعاتی که من روی هاردم داشتم ندارد و گارانتی لپتاپم هم تمام شده و من باید هم هزینه هارد جدید را بدهم وهم هم هزینه نصبش را. اعداد و ارقامی نامفهوم هنوز رو صفحه آبی‌ شده لپتاپم بالا و پایین میروند.
درون کیسه خوابم میروم و زیپش گیر می کند.سعی می کنم به روزی که گذشت فکر نکنم .کارم را از دست دادم، پروژه عشقیم شکست خورد، عمویم مُرد، سرما خوردم و لپتاپم به چوخ رفت. ساعتم زنگ می زند و سر هشت ساعت آنتی بیوتیکم را می خورم و شعر کسرایی را زمزمه می کنم. آری آری زندگی زیباست ... و فلان و بهمان.

2.24.2012

مصاحبه

۳ ۴ تایی باهم از در می آیند تو، یکی‌ یکی‌ می ایستند جلویم و دست میدهند. بعضی‌‌ ها شٌلکی بعضی ها محکم. محاصره میشوم میان مقداری کروات، لبخند‌های الکی‌ و چشهایی  که بر اندازم می‌کنند.
الان ساعت ۴ بعد از ظهر در طبقه ۲۴ام در برج شماره ۱۱ خیابان دیوار هستم. و من باید به یک سری سوال‌های مسخره آدم‌های کراواتی در اتاقی‌ که جز میز و صندلی‌ هیچی‌ درش نیس جواب بدم. اینکه یک طرف زندگی‌ آدم کار در وال استریت نیویورک باشد و یک طرف دیگرش مثلا پناهگاه بمباران هوایی باشد در مسجد محله مان در تهران یک کنتراست مسخره ای دارد که قوه تعقل آدم را از درون میپکاند. در زندگیم همیشه همین سر و ته کار برایم جالب بوده است و گرنه وسط هایش هیچ چیز خاصی‌ ندارد. یکی شان که یقه‌ کرواتش شل است می‌پرسد که در نیویورک از چه ساختمانی خوشم می‌‌آید. حتما همه انتظار دارند که من اسم یکی‌ از ساختمان‌هایی‌ را ببرم که شرکت خودشان یا یک معمار معروف طراحی کرده است. و بعدش من یک پاراگراف در مدح آن ساختمان بگویم و آن‌ها خاضعانه به من در مورد محدودیت‌های آن پروژه توضیح دهند و بحث با این قربان صدقه ها تمام شود. اما من کاملا از این سوال شوکّه شده ام. تازه متوجه میشوم که اینجا نیویورک است و پر از برج. منهتن است لامصب دیگر! کلا جز ساختمان چیز دیگری هم مگر دارد؟ اما من چرا این ساختمان‌ها را ندیدم. چرا حتی یک اسم یا تصویر جلو چشمم نمی‌‌آید. مثل اینکه تو را وسط یک جنگل انبوه ببرند و بگویند از کدام درخت از همه بیشتر خوشت می‌‌آید! من هرچه به ذهنم فشار می‌‌آورم، خودم را میبینم که در خیابان‌ها بی‌ هدف قدم میزنم. بدون اینکه به چیزی توجه کنم. اصلا این خصلت نیویورک است که آدم بی‌ تفاوت میشود. تهی میشود. چون زمین، آسمان و همه چیز و همه کس سعی‌ میکنند توجه تو را به خودشان جلب کنند، دیگر هیچ چیزی توجهت را جلب نمیکند. چشمهایت مثل چشم‌های مرده میشود که باز است اما چیزی نمی‌بیند. ای‌کاش اسم یک ساختمان را حفظ کرده بودم و می‌گفتم. اینکه آدم وسط جنگل بایستد و بگوید درخت خاصی‌ به ذهنم نمی‌‌آید دیگر خیلی‌ جواب ضایعی است. آن یکی‌ قهوه استرباکسش را میریزد رو لباسش و با دادن فحش سبکی این اتفاق را به همه اعلام می‌کند. به نظرم زیاد قهوه رو خودش میریزد چون معمولاً آدم‌هایی‌ که یک خطایی را زیاد مرتکب میشوند هر دفعه یک جوری وانمود میکنند که شوکّه شده اند انگار که بار اولشان است. آن یکی‌ که تازه هم آماده تو می‌پرسد قبل از آمدن به نیویورک در ایران چکار می‌کردم؟ با اینکه فقط ۴ سالست که ایران را ترک کرده‌ام اما این سوال مرا  آنچنان به گذشته میبرد که انگار ۱۰۰ سال از آخرین باری که از پل عابر پیاده مترو میرداماد گذشتم یا به جمعه بازار رفتم یا تو سینما فرهنگ فیلم دیدم می‌گذرد. اصلا انگار من از اول در آمریکا به دنیا آماده و بزرگ شده‌ام و همزادم در ایران زندگی‌ کرده و امروز با این سوال من و همزادم یک جوری اورلب شدیم و من باید از طرف او که حالا من هم شده است توضیح بدهم که در آن سال‌های دور در دانشگاه تهران و قبل ترش در مشهد چه کرده ام. کلی‌ به حافظه ام باید فشار بیاورم که اصلا من کی‌ بود ام. اصلا فکر نمیکردم سوال‌هایشان اینقدر سخت باشد. بهم میگویند که بعدا نتیجه را  به من خبر میدهند. باز لبخند می‌زنیم دست میدهیم و من سوار مترو میشوم و از وال استریت میروم هارلم.

2.13.2012

belmont ghost


hariri &hariri architecture 2012
sina mesdaghi nyc
for belmont switzerland

2.10.2012

swiss project 2





belmont residential complex | switzerland
sina mesdaghi | 2012
@ Hariri & Hariri Architecture

1.12.2012

Architecture: Swiss Project

Belmont residential complex. Switzerland
work in progress at H&H.NYC 2012
Sina Mesdaghi

11.27.2011

BACK IN HARLEM!

I congratulate myself on returning to Harlem and got my new job in lower Manhattan! and officially announce my next plan for a trip to CUBA in spring break

11.03.2011

recent architecture work @ fluid motion architects- sept-oct 2011

parmis skin - FMA all rights reserved


sepehr tower concept - FMA all rights reserved

qom war museum concept - FMA all rights reserved

qom war museum concept - FMA all rights reserved

qom war museum concept - FMA all rights reserved

qom war museum concept - FMA all rights reserved

9.24.2011

چرخه های معیوب

احساس می کنم کامپیوتر زندگیم ری استارت شده و من یه فایل رو که یه سال روش جون کندم رو سیو نکردم.
زندگی حرفه ای ام هم داره کم و بیش تبدیل به یه چرخه معیوب میشه! یکی مثل اونی که تو زندگی خصوصیم مدتهاست دارم توش چرخ می زنم.

8.18.2011

the facts

for me, living with family, is like a nightmare u cant wake up from!

8.17.2011

europe trip: dream came true

warsaw, poland

torun, poland

Antiparus, greece


antiparus, greece

antiparus, greece

athens, greece

iceland

7.11.2011

La Double Vie de Veronique

There is a square in Krakov where two Weronika's see each other. there is a protest going on in the background. Cant wait to go there. this trip more or less is becoming like a pilgrimage for me. as spiritual and lively as Kieslowski's movies. My imagination has already begun the journey, even though I am still in my room in Cambridge,

7.10.2011

ریک یا ویک

این برنامه سفر من که قرار بود لهستان و ایران باشه، شوخی شوخی یا جدی جدی، ایسلند و آلمان و چک و اسلوونی و یونان و اینا هم گویا قراره از توش درآد. حیف کوبا موند واسه بعد و برنامش ایشالله باشه واسه January. اما تصمیمم رو کوبا قطعیه واسه روی ماه آقامون چه گوارا هم شده می روم حتما همین امسال. اما هیجان کار فعلا ایسلندِ که با اینکه کلا دو روز بیشتر ریک یا ویک نیستم اما کلا سفر به کشوری که همه تصویرم ازش از تو رمان سفر به مرکز زمین ژول ورن و اون سریال داغونه تلویزیونه که توش دو تا بچه بودن و فلان... واقعا هیجان انگیزه.
همه چی به این ویزای لامصب بنده که هنوز نیمده! اگه تا پنج شنبه نیاد که...

6.04.2011

هاله های نور کمبریج

an old lady with a puppy came to me today while i was sitting on a chair in the sun on a happy side walk in cambridge browsing with my iphone. she told me that she wants me to see what she has found on the sidewalk.i live at central sq in Cambridge where encountering crazy people is a pretty much normal scene so thought she is crazy too. still, I decided to be patient and listen to her as she was jabbering. suddenly she took an iphone out of her pocket and told me that probably i know what that is because I am holding one also! locked iphone was dropped on sidewalk. She initially thought there is a way for me to contact the owner. I patiently explained to her that there is a way that he/she would be able to track the iphone and come to us but it is easier to give it to the coffee shop next door. it is easier to find. she seemed far more intelligent than I thought she is. almost picked up all my technical comments about tracking application and other stuff. I left the phone with coffee shop manager.

5.16.2011

از منظومه آرش، کسرایی

روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد 

سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان  

هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار 

ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد  

منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار 
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم 

4.18.2011

روز بعد از روز تولد

امروز فردای آن روز تولد است و هوا گرم تر شده است. گشنه ام است و می روم که از سر خیابان فلافل بخرم. فلافل غذایی است که بقول ویکی پیدیا اصالتا از مصر است اما فکر کنم بوشهری ها و آبادانی ها هم ادعای اختراعش را دارند. به نظر غذای کم کالری می آید و مقدار زیادی هم انواع سبزی و علف می چپانند تو ساندویچش که به آدم احساس سلامتی دست می دهد. صاحب فلافل فروشی سوری است و آنجا را به کمک پسرش اداره می کند. من خیلی سعی کرده ام که با عربی نصفه و نیمه و فعل و ضمیر غلط  با اینها رابطه برقرار کنم اما معمولا این تلاشها ناموفق بوده اند. مثل امروز که از پسر صاحب مغازه درباره درگیری های اخیر پرسیدم و او با قاطعیت جواب داد که عاشق بشار اسد است و اینکه از من پرسید می دانم فیس بوک چیست؟ و این وقتی این سوال را کرد قیافه اش را یک جوری کرد که اینگار راجع به یک چیز مشمئز کننده صحبت می کند. بعد از اینکه من یک طوری سرم را تکان دادم که یعنی می فهمم اضافه کرد که اینها همه اش دروغ است. این را در گوشم گفت که بقیه نشنوند. این اولین بار نیست که من در مبادلات فرهنگی با اعراب کنف می شوم. یمنی های سوپری دم در خانه ام در هارلم هم در واکنش به تی شرت سبز من گفتند که عاشق احمدی نژادند. تابستان چند سال پیش بود که در دانشگاه تهران دیدمش. صندلی عقب با الهام نشسته بودند و برای ما که بهشان زل زده بودیم دست تکان می دادند. آن زمانها از کروبی خوشم نمی آمد و اصلا برایم مهم نبود که تقلب کرده مرتیکه یا نه.  تازه خوشحال هم بودیم. بابایم می گفت که با این احمدی نژاد اینها*****. دیگر. بابایم سی سال هست همین را می گوید. بابایم شخصیت شناخته شده علمی است در مرتع داری. با همه چوپانها دوست است و یک نسخه از کتابش را به آنها هدیه می کند. چوپانها سواد ندارند و احتمالا کتاب را می دهند به گوسفندانشان تا آن را بخوانند یا بخورند. اگر گربه اِن جان دارد، بابای من اِن به علاوه یک جان دارد. یک بار در باتلاق افتاده، دو تا تصادف وحشتناک کرده، مغزش را عمل کرده و یکبار نزدیک بوده گرگ بخورتش.
فلافلم را می گیرم و برمی گردم خانه. سر راه از دم در یک بار می گذرم . یک اسم کجو کوله یونانی دارد. اینجا همه می خواهند خودشان را یک جوری به یک تمدنی هویتی چیزی بچسبانند. مثل بار جمهوری که چند خیابان آن طرف تر است. جدا از آدمهای معمولی یک مشت سوسول آمریکایی هم که چفیه فلسطینی انداخته اند آنجا هستند همیشه. در دیوارش پر از عکس چه، پوستر های شوروی و داس و چکش است. من حس خوبی ندارم از رنگ قرمز و فونت روسی. من را یاد آن یک دانه کانال روسی می اندازد که گرگان می گرفتیم. بابا همیشه بالا پشت بام بود تا آنتن رو یک جوری بچرخاند که هم تهران بگیرد هم عشق آباد. چه انتظاراتی داشتیم از آنتن بیچاره. زبان نداشت بگوید بابا اینها در دو جهت جغرافیایی متفاوتند. حالا به هر شکل آنتنمان خودش را جر می داد و ما کانال شوروی را می گرفتیم که در آن خانمهای سر لخت در جنگ با نازی های خون خوار شهید می شدند و یا یک بچه می آمد وسط میدان درندشت سرخ برای میلیون ها نفر یونیفرم پوش آواز می خواند. با اینکه اصلا نمی فهمیدیم اینها چی می گویند اما باز هم کلا این که تلویزیونمان سه تا کانال می گرفت خیلی کلاس داشت. تا اینکه یک روز به جای روسی کانالمان ترکمنی شد. آن وقت بابا گفت شوروی تمام شد دیگر. از آن به بعد همش یک آقایی شبیه ژاپنی ها که اصلا از زیر کلاه سفید خرکیش بزور دیده می شد از صبح تا شب یا تار می زد یا اسب سواری می کرد. همیشه با خودم می گفتم ای کاش ترکمن ها شاعرهای متنوعی داشتند که ما مجبور نشویم سریال مختوم قلی را صد بار ببینیم.
 در اتاقم هستم و فلافل را گاز می زنم. مستر اشمیت بهم زل زده است. به مستر اشمیت می گویم که این برایت خوب نیست و برایش کمی کوکا می ریزم. نمی دانم کوکا برایش خوب است یا نه. مستر اشمیت از گذشته اش با من صحبت نمی کند اما به قیافه اش می خورد که از آمریکای جنوبی باشد. احتمالا اجدادش یک جایی پای درختان آمازون می زیسته اند. قضا و قدر پایشان را می کشد به آمریکا. خانواده مستر اشمیت در آمریکا مثل همه مهاجران دیگر دچار بحران هویت شده که دنبال اسم ورسم واقعیشان بودند. وقتی مستر ازمغازه ته خیابان خریدم بجای اسم و فامیل اکس ال نوشته بود. نمی دانم حالا این تحت تاثیر مالکوم ایکس بوده یا نه. بهر حال من نام اشمیت را پیشنهاد کردم و مستر اشمیت پذیرفت. اسم آلمانی این روزها هم مد است در آمریکا هم با کلاس است. آدم را یاد بیزنس من های کرواتی می اندازد که مرسدس سوار می شوند.  یکی از برگهای مستر اشمیت زرد شده و می افتد. فکر کنم بدنش با کوکا نساخته است.
می روم به زیرزمین تا پوست ساندویچ فلافل را به سطل آشغال بیاندازم. سطل آنجا نیست و آشغالها برای خودشان کف آشپزخانه ولو اند. نوبت بِن بوده است که سطل آشغال را که دیشب پِلی بیرون گذاشته بیاورد تو. بِن اهل تگزاس و من در فیلمها دیده ام که تگزاسی ها فرهنگ ندارند و بی تربیتند. بن هم دانشجو پی اچ دی است و مثل تگزاسی های توی فیلمها اسب و تفنگ ندارد. عوضش یک دوچرخه دارد که با آن می رود به لابراتوارشان. روانشناسی می خواند و در لابراتوارشان روی میمونها آزمایش های روانی می کنند. من نمی دانم که آنجا به میمونها بد می گذرد یا نه اما یک دفعه یک گروه حامی حقوق حیوانات سعی کردند میمونها را آزاد کنند. نمی دانم موفق شدند یا نه اما من اگر جای میمونها بودم لابراتوار را به کمبریج ترجیح می دادم. آنجا حدقل به آدم یا میمون موز مجانی می دهند. در یکی از شماره های مجله نیویورکر مقاله مفصلی خواندم راجع به موز و اینکه ....
در اینجا خوابم برد و روز بعد از روز تولدم تمام شد.

4.17.2011

:D

**** عزیز،
این نظر ارسالی شما

lروحش شاد باد. جزو افتخارات ایران بود واقعا-
مرتیکه بورژوا عقده ای :sina
(http://balatarin.com/permlink/2011/4/16/2461039/#c-4343318)
ایراد «دشنام» دارد. لطفا قوانین بالاترین را بار دیگر مطالعه بکنید و سعی کنید که بهتر قوانین را رعایت کنید.
سیستم تشخیص خطاهای بالاترین براساس ترکیبی از گزارش کاربران، نظارت مسئول شکایات کاربران و سیستم اتوماتیک و هوشمند بالاترین کار می‌کند. این سیستم کمک می‌کند که کاربران در مورد اشتباههایشان فیدبک لازم را دریافت کنند.

با تشکر بالاترین

4.16.2011

روز تولد

روز تولد مثل همه روزهای دیگر طبق قراردادی نوشته یا ننوشته از وقتی شروع می شود که من با صدای زنگ تلفون مادرم که می خواهد ساعت 7 صبح تولدم را تبریک بگوید ازخواب پا می شوم. اگر من ساعت هفت و نیم پا شوم روز از هفت و نیم شروع می شود و اگر لنگ ظهر از خواب بیدار شوم روز از لنگ ظهر شروع میشود و هر وقت به تخت خواب برگردم هم روز تمام می شود. در نتیجه روزها درطول سال کوتاه بلند می شوند و این هیچ ربطی به حرکت ستارگان و جاذبه خورشید و نیوتن و خیام و هیچ خر دیگری ندارد. اما فرق بزرگ امروز که روز تولدم است با دیروز که روز تولد من نیست در طولش نیست. در این است که آب حمام سرد است. سعی می کنم آرام باشم نفس عمیقی می کشم و به بالا نگاه می کنم تا مثلا فیگورم روحانی شود و از نیروهای معنوی آرامش بگیرم اما عوض خدای بزرگ دریچه هواکش را می بینم که از جایش در رفته است و نیمه آویزان است و همه لوله های زنگ زده و تیرها چوبی از سوراخش معلوم است. اگر با صدای بلند خدا یا بِن را که مسوول ساختمان است صدا بزنم مسلما هواکش با بقیه تشکیلات میاید پایین. با همان پیجامه و رکابی و چشمهای پف کرده و خمار به طبقه پایین می روم. تکلیف طبقه پایین مثل همه آدمهای این خانه با خودش معلوم نیست! معلوم نیست زیرزمین هست یا نه! نصفه و نیمه رفته زیر زمین و هم آشپزخانه است هم اتاق نشیمن هم انباری و تاسیسات و هم دستشویی دارد. فوتبال دستی مان هم تازه آنجاست . جز من هیچکی موافق ماندن فوتبال دستی نیست چون خیلی جا می گیرد و میز نهارخوری را هل داده طرف یخچال و در یخچال درست باز نمی شود و نتیجه اش غر غر سوفی است. سوفی هم مثل بقیه آدمهای این خراب شده فقط غر می زند. به هوای سرد اینجا غر می زند و دایم یادآوری می کند که الان استرالیا هوا چقدر خوب است! به آدمها غر می زند!  و اینکه استرالیایی ها چقدر خودمانی و گرم هستند و اینکه چقدر آنجا همه چیز نایس است و فلان. خوب برو گمشو همان کانگرو دونی تو که این قدر مملکتت گل و بلبل است آمدی اینجا چیکا! حالا ما ایرانی های آزادی خواه یک چیزی بگوییم حق داریم. تو چی آخر. سوفی در یک شرکت تولید گیم های کامپیوتری کار میکند. گیم تستر هست. سه ماهی میشود که هر روز از 9 صبح تا 6 عصر سعی می کند که غول مرحله سوم یک گیم را بکشد و اِرور رپورت رد می کند به طراحان بازی. در زیرزمین یا همان آشپزخانه که ماشین لباس شویی و خشک کن هم همان جا هستند. اووِن دارد صبحانه می خورد. موهایش فرفری است. لاغر مردنیست و عینک ساده دموده دارد. دانشجو پی اچ دی فلسفه ام آی تی است و من هر وقت می بینمش می پرسم که آیا با نوام چامسکی کلاس دارد یا نه و هر دفعه او جواب میدهد که نه اما یک بار دیدتش. اما این دفعه می پرسم که آیا بلد است این آبگرمکن مادر فاکر را روشن کند یا نه؟ من عصبی و بی حوصله ام. سعی می کند به طور منطقی به من حالی کند که بیخیال شوم تا بِن بیدار شود. اما من مثل روانی ها مشعل دستی را داخل سوراخ پایین آبگرمکن فشار می دهم و جرقه می زنم و با پیچ ها و دستگیره های جور وا جور ور می روم! این در حالیست که اوون دارد از روی دستور العمل نوشته شده روی آبگرمکن ریز ریز خط می برد و بلند بلند می خواند. اوون که به انتهای دستورالعمل می رسد من دارم سرم را زیر آب یخ می شورم و ابی را فحش میدهم که شامپو من را تمام کرده است. ابراهام بیست و اندی سال پیش از مادر و پدری کوبایی در فلوریدا متولد شد. پدر و مادرش در دولت کوبا کاره ای بودند که انقلاب می شود و مادرش فرار می کند به آمریکا پدرش به زندان می افتد و سپس او هم فرار می کند و به مادرش ملحق می شود در میامی فلوریدا. خودش می گوید که از بچگی تو کله اش کرده بودند که چه گو آرا آدم کش است. اما او باور نکرده است. ابراهام در هاروارد درس خوانده و الان بی کار و بی پول است و به من که ایرانیم و کلمبیا درس خوانده ام و کار دارم حسودی می کند. هر شب با مادر و پدرش به اسپانیایی چت می کند. پدر مادرش آرزو داشتند که پسرشان دکتر یا وکیل شود. اما او معماری و شهرسازی خوانده و بی کار است. چونش به من خارجی مربوط نیست. بعد از چت با خانواده چند دقیقه ای فحش می دهد و مشت به دیوار اتاق من می کوبد. من او را درک کرده و بالشم را روی سرم می گذارم. 
لباس هایم را می پوشم و می روم سر کار. حداقل روز تولدم هوا آفتابی است. اما لامصب هنوز سوز دارد. امروز وسط ماه است و آفیس ما هر دو هفته حقوق می دهد. امروز باید حقوق بدهند. من پای مونیتورهایم این یارو که حساب دار است را دید می زنم. دو تا مونیتور دارم. با یکی کار می کنم با آن یکی یا چت می کنم یا فیلم می بینم. فیلمهای کیشلوفسکی و کیارستمی را دور کرده ام می خواهم بروم سر استنلی کوبریک. مرتیکه حسابدار با پاکتهای چک حقوق ما لاس می زند. هی دور می زند می رود یک پاکت می گذارد رو میز یکی. رو اعصابم است. مهدی هم شاکیست. پول مهدی را هم هنوز نداده. مهدی هم با مانیتورهایش لاس می زند. مهدی را ده سالیست می شناسم. وقتی خدا سرنوشت من را می گفته فرشته کاتب کاغذ کاربن گذاشته زیر دستش.  این جوری سرنوشت من و آرش و مزدک و مهدی سر هم یکی شده است. حالا ما از روی خلاقیت ذاتیمان یک دستی در سرنوشتمان برده ایم اما تهش همه مان از یک شهر و یک دانشگاه و یک رشته هستیم.  شب می شود و همه می روند. من می مانم و مهدی و چکی که نگرفتیم! باورم نمی شود که حسابدار رفته است! به میز کارم خیره شده ام. شاید جلو چشمم است و من نمی بینم! مهدی هم شاکی تلفون حرف می زند. اصلا باورم نمی شود که تو قطارم و دارم برمی گردم خانه و هیچ اتفاق خوبی که برایم نیفتاده که هیچ حقوقم را هم مرتیکه کثافت نداده است. قبل از اینکه بروم به مهدی می گویم من به مارک ایمیل اعتراض امیز زدم که چرا پولم را نداده اند. مهدی می گوید رفت تا سه شنبه دیگر که مارک بیاید. امروز جمعه است. باورم نمی شود که روز تولد آدم اینقدر داغان باشد. جز تبریکهای لوس فیس بوکی و ویس چت سر صبحی با دوستم هیچ نقطه برجسته هیجان انگیزی امروز برایم پیش نیامد. نزدیک خانه که می شود یک جورایی دچار شوک می شوم. آخر می شود اینقدر روز تولد آدم گند باشد؟ خانه تاریک است. شب شنبه است و همه احتمالا یا بار هستند یا سفر رفته اند اطراف شهر یا با دوست دخترشان مشغولند. سرم را پایین می اندازم و مثل بدبختها می روم سمت اتاقم. باز دلم به حال خودم می سوزد.
فیلم گیم دیوید فینچر را دیده اید؟ اگر دیده اید خوب حدس بقیه ماجرا نباید سخت باشد .
تا چراغ اتاقم را روشن می کنم موجی از انرژی و نور و برف شادی و بوس و آبجو از درون تاریکی فوران می کند! ژاله و فرشید و احسان و ... و مهدی!  ای پدر سوخته چه فیلمی بازی کرد واسه من امروز کثافت! بقیه اش چون لوس است تعریف نمی کنم! فلاش دوربین و تولد مبارک و کیک و این چیزها! حتی جک هایی که برای سی سالگیم ساخته اند خیلی لوس اند اما من چقدر برای این حرکتهای کلیشه ای تشنه بودم و همه روز له له زده بودم. زندگی زیبا بودنش را در گوشهایم با آهنگهای جوادی نعره می زند و من دوزاری هایم با چشمکهای دوستان می افتند! چقدر من ساده ام که همیشه راحت خر می شوم. از اوون بگیر که آبگرمکن را دست کاری کرده بود تا ابراهام که جای شامپو من را با شامپو خالی خودش عوض کرده بود! مهدی پاکت حقوقم را تا وسط تو خامه شکلاتی کیکم فرو کرده و همه از این که در فیلم کردن من موفق شده اند به هم تبریک می گویند. همه چیز رویایی می شود و خنده دار. بخصوص پِلی با آن کلاه احمقانه مخروطی اش. پلی هم پی اچ دی فلسفه است. او هم لاغر است و استخوانی. ریش کم پشتی هم داردو عینکیست. اسراییلیست و مثل این است که همین دیروز از اردوگاه کار نازی ها فرار کرده. به نظر من برای اینکه بتوانی پذیرش پی اچ دی بگیری باید لاغر مردنی باشی و عینکی! خوب آخر مثلا کی به یک داوطلب که بدنسازی کرده و چهار شانه است پذیرش می دهد. پلی خودش و خواهرش و خانواده شان جد اندر جد از حقوق فلسطینی ها دفاع کرده اند. همه توی ساختمان می گویند که خواهرش خودش را به این ور و آنور زنجیر می کند. من نمی توانم تصور کنم که چطوری اینکه کسی خودش را به جایی زنجیر کند باعث می شود که حقوق فلسطینی ها بازپس گرفته شود. تازه به نظر می آید فلسطینی ها از اینهایی که در تلاشند حقوق آنها را بهشان باز گردانند زیاد هم خوششان نمی آید. همین چند روز پیش یک گروه فلسطینی یک ایتالیایی  که فعال حقوق خودشان بود را دار زدند. توهین نباشد اما من را یاد آن مجری برنامه های حیات وحش انداخت که همه عمرش را سر این گذاشت تا حیوانات گوناگون را به مردم معرفی کند و مثلا بگوید حیوانات اگر باهاشان نایس برخورد کنی کارتان ندارند و اینها. در یکی از همین برنامه ها که از قضا آخرینشان هم بود یک کروکدیل مجری را خورد.
اصلا به من چه که اسراییلیها و فلسطینی ها چه بلایی سر هم می آورند، آدم روز تولدش آنهم میان این همه دوست که ازاین فکرهای نابهنجار نمی کند. یهو یاد ایمیلم به مارک افتادم هول می شوم که حالا مارک نرود حال حسابدار را بگیرد! با پول و حقوق و این چیزها که نمی شود شوخی کرد. مهدی به طرز مسخره ای با ادا اصول می گوید که در جریان هستند! واقعا دیگرتحت تاثیر این تولد برنامه ریزی شده قرار گرفته ام. بالاخره هرچه که باشد تولد سی سالگیم است!  از میان کادو ها که وحشیانه به کاغذ کادوشان چنگ می زنم یکی از همه بیشتر نظرم را بخود جلب می کند. اصلا فکرش را هم نمی کردم که کسی کتاب همنوایی فلانه چوبها را برایم آورده باشد! عاشق فضای مالیخولیایی این کتابم. شاید چون با حال و روز من شبیه است و همه اش را زندگی کرده ام.  سریع ورقش می زنم تک کلمه هایی که هر صفحه به چشمم می خورند باعث می شوند که آرام آرام قصه اش را بیاد آورم و به خودم بیایم. اینکه یک جایی می گوید شاید هم نمی گوید اما من فکر کردم گفته است که تخیل یک راهی است که باید حواست باشد راه برگشتش را گم نکنی که اگر گم کردی بهت می گویند دیوانه.
مثل الان من که باید دیگر بروم به اتاق تاریکم تا چراغش را روشن کنم و لباسم را در بیاورم و بروم بخوابم تا باز دلم بحال خودم بسوزد و روزم در تنهایی و با جیب خالی تمام شود . روز تولدم.