ساعت دو بعد از نیمشب. سردی هوا از ناجوانمردی و این حرفها گذشته است! -15c
سر به زیر وارد سوپر مارکت می شود. مستقیم به سمت بخش میوه و سبزی می رود. غیر از او هیچ مشتری دیگری نیست. کارکنان سوپرمارکت به اجناس اتیکت می زنند و با هم صحبت می کنند. شروع به قدم زدن در میان سبزیجات می کند. چشمهایش گود اوفتاده و صورتش خسته اند. کوله پشتی سنگینش بیش از پیش هیکلش را در خود فرو برده است. کاهو، کلم، خیار، گوجه فرنگی... از سبزیجات سان می بیند. هر ازچند گاهی مکثی میکند. میوه یا سبزی را بر می دارد. ورانداز می کند و سرجایش می گذرد. در نهایت در برابر تلی از فلفلهای دلمه متوقف می شود. دانه دانه آنها را بررسی میکند. به سمت صندوق حرکت می کند.
باورش سخته اما حتی در شهری مثل نیویورک هم میشه روزمرگی رو تجربه کرد.
روز با لرزشهای موبایل شروع میشه .سعی میکنم میان خواب و بیداری پیداش کنم تا بیشتر از این تقلا نکنه. یک نفس عمیق. کمی حرکات کششی از نوع تخت خوابیش. 25 دقیقه از 30 دقیقه زمان آماده شدن و ترک آپارتمان باقی مونده. دستشویی و رو شویی و غیره 1 دقیقه. حمام ده دقیقه. همه چیز به مرور زمان به حالت بهینه از نظر زمانی انجام میشه. همه حرکات از پیش تمرین شده. مثل بازیگرهای تاتر. لیف و صابون و حوله و شامپو و بقیه چیزها به ترتیبی جهت استحمام استفاده می شن که میمنیمم زمان رو صرف کنند. بازگشت به اتاق. حدود 15 دقیقه وقت مونده. پوشیدن لباس. چپاندن لپ تاپ و متعلقات به درون کوله پشتی. رفتن به آشپزخانه. حدود 10 دقیقه وقت مونده. اول شیر بعد آب پرتغال. حتی ترتیب اینها اهمیت دارد چون یک لیوان استفاده می شود و من آب پرتغال با طعم شیر را به شیر با طعم آب پرتغال ترجیح می دهم. در هنگام نوشیدن اینها باید روبرو پنجره آشپزخانه باشم و به مجموعه ساختمانهایی که دید به افق را مسدود کرده اند خیره بشوم و تمرکز و مدیتیشن و این چیزها. 5 دقیقه وقت مونده. مسواک هل هلی یک دقیقه. حرکت به سمت آسانسور. کندترین آسانسور دنیا، طبق معمول همیشه دختر فرانسوی همسایه با من از آپارتمانش خارج می شود و من همیشه باید درب آسانسور را نگه دارم تا او هم بیاید. و مثل همیشه او دیرش شده است و باید تا دانشگاه بدود. برنامه زندگی من و او همیشه سی ثانیه اختلاف زمانی دارد و در نتیجه ما هیچوقت به یکدیگر نمی رسیم. استاد ما، یا شاید کل دانشکده ما تنبل هستند و ما معمارها هیچوقت نمی دویم اما دانشجویان حقوق می دوند چون استادها و کل دانشکده انها تنبل نیستند. یک دقیقه. طبقه همکف مکث روی صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز همسایه. یک دقیقه. اگه تا حالا این تصور در ذهنتون شکل گرفته که الان که از ساختمون خارج میشم کله صبحه. کور خوانده اید!
10:30 حرکت بسوی دانشگاه. پیاده. دختر همسایه میدود و خداحافظی اش بین آژیر کرکننده ماشینهای اتش نشانی و عربده های یک سیاه پوست ولگرد گم می شود. 20 دقیقه با اضافات. دو مسیر برای رفتن به دانشگاه وجود دارد. خیابان برادوی و خیابان آمستردام. بطور متناوب یکی از این دو مسیر رو انتخاب می کنم که یک وقت دچار روزمرگی نشوم!
مسیر برادوی: کثیف. اشغالهای دیشب روی هم انباشته شده. رفتگران نیویورک فکر کنم در اعتصاب همیشگی هستند. گدای همیشگی. با لباس همیشگی و جملات همیشگی. Help me something to eat for lunch. شبها هم همان جمله که کلمه لانچ با دینر عوض میشود البته. به نظرم گداها شدیدا دچار روزمرگی هستند.
کمی جلوتر مثل هر روز یک میز کهنه و یک شطرنج کهنه تر و سیاه پوستی که فکر می کنم یا قهرمان شطرنج بوده، یا می خواسته قهرمان شطرنج بشود. هر روز آنجا نشسته و نفس کش می طلبد در صفحه سیاه و سفید. هر روز به من نگاه می کند و من هم نگاهش می کنم و هر روز وقت ندارم که بشینم باهاش بازی کنم. شاید این تقدیر و سرنوشت است که من نباید با این سیاهه شطرنج بازی کنم چون ممکنه من ببرمش و آنوقت او دچار بحران شخصیتی و اینها می شود و خودکشی می کند و این موضوع من را تحت تاثیر قرار می دهد و من برای بقیه عمرم میشینم اینجا و شطرنج بازی می کنم و دیگر معمار بزرگی نمی شوم و نمی توانم دنیا را نجات دهم. اما از طرفی ممکن است ببازم و من دچار بحران شوم چون پدرم شطرنج باز قهاری هست و من نتوانستم آرزوهای او را به حقیقت تبدیل کنم و یک بازنده باقی میمانم. خیلی با خودم فکر کردم که مثلا این آدم از کجا نان می خورد. صبح تا شب اینجاست. پس حتما شطرنج باز قوی هست و همه حریفانش را می برد و انها بهش پول میدهند یا نهار دعوتش می کنند. پس من به او خواهم باخت و از شدت ننگ این شکست خودکشی می کنم و او تحت تاثیر قرار می گیرد و معمار می شود تا دنیا را نجات دهد. یک سیاه ناجی بشریت. مثل اوباما! بالاخره یکی از ما باید دنیا را نجات دهد.
در باقی مسیر اتفاق خاص دیگری نمیوفتد بجز بازار محصولات کشاورزی ارگانیک! که مثلا در ده اینجا به بار آمده و جلو دانشگاه ما بفروش می رسد! فکر کنم اول جمعه بازار بوده اما چون خوب فروش کرده اند حالا هر روز می آیند و بساط پهن می کنند. به هر حال دانشگاهیان و تحصیل کردگان غذای سالم می خورند و این روزها vegetarian و غذای ارگانیک کلی کلاس است و همبرگر مک دانلدز کلی بی کلاسی!
مسیر آمستردام: نسبتا تمیز، باد زیاد. مسیر از کنار یک کلیسا رد می شود که به نظر خیلی قدیمی می اید تو مایه های قرون وسطا و ان طرفها. اما اقای کریستف آن زمان هنوز کشفمان نکرده بود. من همیشه فکر می کنم عقده بی تاریخی باعث شده است که این کلیسا را یک جوری بسازند که اینقدر قدیمی به نظر برسد اما به زور 100 سالش می شود.شاید هم می خواهند توریستها را خر کنند و ببرندشان تو حال و هوای اثار تاریخی و این چیزها! به قیافه احقانه توریستها و تبلیغات بی ربط روی اتوبوسشان به دقت نگاه می کنم. اینجا اتوبوس توریستی نه سالی یک بار بلکه هر ده دقیقه یک بار می اید. دیدن توریستها همیشه برایم جالب بوده است و تلاششان برای گرفتن بهترین عکس از بهترین زاویه. اینگار که میخواهند به خودشان ثابت کنند که این کلیسا واقعا اینجاست و وجود دارد. فکر کنم روزی صدها تا از این بهترین عکسها گرفته می شود تا این مجموعه بخشی از روزمرگی من شود. جلوتر بیمارستانی بزرگ است که آدمهای سفیدپوش به آن رفت و آمد می کنند. ساختمان بسیار نمای خشک و بی روحی دارد فکر کنم مثل دکترها و پرستارهایش! نمی دانم این چه اصراری است که بیمارستانها همیشه چهره ای خشک و بی روح دارند. حالم از ادمهای سفیدپوش و چیزهایی که به گردنشان آویزان است به هم می خورد. روی سینه شان سمتشان بزرگ نوشته شده است که یکوقت دکتری با پرستاری اشتباه گرفته نشود و عنوان و القاب دکتر بودنش بکار نرود! وای چه فاجعه ایی! دم در دانشگاه کارت نگاه نمی کنند معمولا مگر وقتی که شخصیت خفنی به دانشگاه بیاید مثل دانشگاه تهران خودمان! فقط فرقش این است که در تهران احمدی نژاد و چاوز به دانشگاه میامدند، اینجا هیلاری و لیونی! به هر حال همشان همجنس بازند!
دانشکده معماری هم ادامه چرخه روزمره است. قهوه غلیظ. کامپیوتر را روشن می کنم. سایت نیویورک تایمز. بالاترین. رادیو زمانه. جی میل. فیس بوک. اینا همه 15 دقیقه. بعد کار. راینو. فتوشاپ. مکس. نرم افزارهای متفرقه.راینو.فتوشاپ.مکس. نرم افزارهای متفرقه....
2 شب. وسایلم را جمع می کنم. تقریبا همه همچنان در حال کارند و من احساس یک آدم تنبل بهم دست می دهد. چراغهای آتلیه های معماری هیچوقت خاموش نمی شود. مسیر بازگشت. سکوت. ان وای پی دی. گداها پول شام می خواهند. شطرنج بازنیست و یک جمجمه سفالی از صفحه سیاه و سفید مراقبت می کند که باد نبردش. تنها جایی که می توان عذا خورد یک پیتزایی است که مزخرف ترین پیتزای دنیا را می فروشد. فکر کنم فلسفه برنامه روزمره من و فلسفه وجودی این پیتزا فروشی در هم عجین شده اند. یک یهودی همانطور که به پیتزای پنیر گاز می زند تورات می خواند و کلش را عقب جلو می کند. توجه یکسانش به پیتزا و تورات برایم جالب است. بازگشت به ساختمان 535. چک کردن صندوق پست! مثل همیشه هیچ چیزی نیست. چون هم خانه ایی ام همیشه سر شب آنرا چک می کند و من نمی دانم انگیزه من از صرف کالری و استهلاک کلید چیست؟ شاید چون همیشه منتظر یک نامه مهم هستم. نامه ای که زندگی مرا عوض می کند. نامه ای از یک دوست قدیمی یا جدید (!) از دور دستها. به آپارتمانمان وارد می شوم و 15 دقیقه به خودم فرصت می دهم که دستشویی برم. مسوا بزنم ایمیل چک کنم و جواب افلاینهایی را بدهم که حال می کنم. 5 دقیقه قبل خواب به سقف بیش از حد بلند اتاقم خیره می شم و به این فکر میکنم که ایا واقعا هر نسل از نسل قبل کوتوله تر می شود؟ و ایا اجداد ما واقعا به همچین سقهای بلندی نیاز داشته اند. سعی می کنم فکرهای مثبت کنم . به اینکه من در نیویورک زندگی میکنم و دانشجو کلمبیا هستم و زندگی چقدر زیباست و من چقدر خوشبختم. بعد بیهوش می شوم.
soon I will be wandering in vast lands of the northern america with extincted buffaloes. I will hear the indians shouting from black and white movies. driving through the straight roads drawn on the map with ruler. it is filled enough with emptiness so that I can lose myself easily. I would welcome the beginning of a thoughtless life where they do not question life.
but one question always remains: are you vanishing with me?
شیخ چو این حدیث نبوی بشنید هیچ واکنش نشان نداد و البته به فکر فرو برفت که سین بود آیا یا صین! پس شیخ را املا ضعیف بود و نمره پایین و حرف عرب هم نفهمید پس این سخن گوگل کرد تا ترجمه اش بدید دانش بجوييد; اگر چه در [راهى دور] چون چين باشد و البته جالب بود که گوگل تفسیر هم اضافه کرده بود در متن! بگذریم... شیخ ما ازین سخن بسیار بر آشفت و از خود بیگانه گشت و حیران به سوی سنترال پارک دوید پس در آنجا سیه چردگانه دید بس دهشتناک! به حال خود بازگشت و در راه در اندیشه سفر به صین یا همان چین شد اندیشه گذر از آبها و شهرها و سیر افق مغز شیخ را دگرگون کرد در این دگرگونی بود که خود را در صفحات کنسول چین بدید صفحه مذبور و در آن بدانست که چینیان رندی کرده اند و این صفحه آنگونه بنگاشتند که هیچ احدی را یارای خواندن آن نباشد و غرایز کومونیستیشاتن را بدین شکل عیان کردند. پس شیخ بسی ناومیدانه بدنبال مشابه برفت ( همیشه بگفتند فاضلان که گر اصل جنس نبود به مشابهش قناعت نما) پس شیخ ما سوی سفارت ژاپن شد و از برجها بالا برفت تا بدان مسکن رسید وهمه مراجعان چشمانی بادامکی داشتند و قدی نه فراتر از 160 و دریغا از حتی یک متقضی ویزا الا شیخ ما! پس بانوی ژاپنی نامردی مکرد و بمانند یک سامورایی با اصالت آنچنان بارانی از مدرک و کاغذ و مهر و امضا بر سر شیخ ما ببارید که شیخ فلج و مفلوک بگشت و عالم و آدم بدور سرش بچرخید و منگ و مبهوت ازان وادی بدر شد و از پی دستار (همان کلاه) خویش نیز نرفت. بس دیوانه وار همی غرید و لبان خویش گزید و هرچه چشم آنگونه ای بدید مادر و خواهر سلام رساند.پس باران و برف و تگرگ همی سوار بر باد ناجوانمردانه بر سرو صورت شیخ بکوفت و او را از خود بی خود بکرد و شیرجه وار اندر غار عزلت خویش بشد آنگونه که به صد سال در همی نیامد
یار بالاترینی من! با من و همراه منی! نیرنگ هکرها بر سایت ما! بغض من و آه منی! حک شده آیدی من و تو رو لیست این بلاگها! غم هک بالاترین مونده هنوز تو قلب ما! دشت بلاگستانه ما! فیلتر همه سایتهاش! خوب اگه خوب بد اگه بد هک شده همه دامین هاش! موس من و تو باید رو این لینکها کلیک کنه! کی میتونه جز من و تو بالاترین رو دوباره داغ کنه
He spent the last four years of the project showing the horror of what it would be like to live in New Babylon. He’s the only architect – or let’s say quasi-architect – I’ve ever known that spent not just one image but four years’ worth of images to show how horrible life would be in his own city.And if you look at Constant’s New Babylon, you never see a single person in it. He’s not going to show the people of the future, because he doesn’t know what they’re going to look like. He says: that’s what we’ll do, we’ll design our own bodies, even. But then he brings the people in, in the last four years – and they’re basically dying, and killing each other, and there’s a huge amount of blood.
Architecture is a set of endlessly absorbing questions for our society rather than a set of clearly defined objects with particular effects. Architects are public intellectuals, crafting forms that allow others to see the world differently and perhaps to live differently. The real gift of the best architects is to produce a kind of hesitation in the routines of contemporary life, an opening in which new potentials are offered, new patterns, rhythms, moods, sensations, pleasures, connections, and perceptions. The architect's buildings are placed in the city like the books of a thoughtful novelist might be placed in a newsstand in a railway station, embedding the possibility of a rewarding detour amongst all the routines, a seemingly minor detour that might ultimately change the meaning of everything else. The architect crafts an invitation to think and act differently.
new babylon ends nowhere (since the earth is round); it knows no frontiers (since there are no more national economies) or collectivities (since humanity is fluctuating). every place is accessible to one and all. the whole earth becomes home to its owners. life is an endless journey across a world that is changing so rapidly that it seems forever other. from Mark Wigley, Constanst's New Babylon: THE HYPER ARCHITECTURE OF DESIRE (Rotherdam: OIO Publishers, 1998)
email me if u r interested in the full article: sina.mesdaghi@gmail.com
چهار سال پیش در چنین شبی به احتمال زیاد داشتیم با فراز در غارم در مشهد تو سرمون می زدیم تا ماکت استادی یک به پونصد مجتمع مسکونی رو در بیاریم و احتمالا امتحانهای عمومی شروع شده بود. یادمه اینقدر کار سرم ریخته بود که فرصت فکر کردن فرای اون ترم و پروژه ها و امتحاناتش اصلا بدست نمی آمد. غار سرد بود و شفاژ ها خراب. فقط آب گرم داشتم برای حمام - اونم نه همیشه- هوا هم خیلی سرد بود. یادمه با فراز چایی می ریختیم اما نمی خوردیم. پتو رو مینداختیم رو خودمون و کامپیوتر! با چایی ها می رفتیم اون زیر رو پلانها بحث می کردیم. سرِ در آوردنه یک به پونصد یادمه شیفتی کار میکردیم. کلا یه اتاق با بخاری برقی گرم بود. من میشستم تو هال پیچیده در لحاف با تیکه های مقوا کارتن - واحدهای مجتمع - ور می رفتم یه چیزهایی می ساختم. فراز می خوابید. صبح من می رفتم می خوابیدم، فراز می نشست تو هال و با ماکت ور می رفت. ترم سنگینی بود. بیست واحد داشتم از جمله طرح 5 و طرح فنی با هم. اون ترم یکی از با برنامه ترین ترمهای دوران کارشناسیم بود اندِ برنامه ریزی و این چیزا بودم و همه عمومی ها با نمره قابل قبول پاس شد و از نتیجه طرح و فنی هم راضی بودم. یادمه اون روزها دنیا برام روزی که فنی را -آخرین تحویلم_- تموم می کردم به پایان می رسید. بعدش خلا بود. آخرش این بود که برم تهران. تو تصورم حتی هنوز ارشد هم جایی نداشت! 4 سال پیش... و در این 4 سال چه ها که نگذشت! تهران - پاریس - آمستردام - برلین - وین - رم - مارسی - باسلونا - بیروت - طرابلس- صیدا - صور- بعلبک - دمشق- پالمیرا - حلب - آنتالیا - افسوس - ازمیر- استانبول - نیویورک - شیکاگو - واشینگتن - ریچموند - شارلوت - آتلانتا - سن خوان - پونسه
چهار سال پیش اگر پیرمردی با عینک ریبن با هاله ای از نور و اورکت بر من ظاهر می شد و می گفت که در 4 سال آینده به این شهرها سفر میکنم من به او چه می گفتم ... اگر آن پیرمرد امشب ظاهر شود وعده کجاها را به من خواهد داد؟ من چه جوابی بدهم! باور کنم یا ... امروز دنیا برایم در انتهای این ترم در اوایل خرداد 88 به پایان می رسد بعد از آن خلا هست، بعد از آن تنها یک چیز می ماند ... رویا و بازهم رویا
watch the final projects of columbia students in the visual studies class : search advance algorithmic design. HERE . all projects are scripted in Processing software.
در اخبار آمد که: در اعتراض به جنایات رژیم صهیونیستی در نوار غزه شورای شهر مشهد سه راه کوکا را به سه راه رضوان (شهید عماد مغنیه) تغییر نام داد
شورای شهر مشهد تغییر نامهای زیر را نیز پیشنهاد داد
1. فلکه پارک: فلکه هنیه 2. سه راه اب و برق: سه راهیه شهادت 3. فلکه ملک اباد: فلکه راهیان قدس 4. فلکه گاز: فلکه خالد مشعل 5. خیابان دانشگاه: شارع حوزه 6. شهربازی وکیل اباذ: مدینه العب الانتفاضه
world, for the people who think, is a comedy, for the people who feel, is tragedy! Horace Walpole
look at this link and see if u r emotional or thinker!
the link title in english: gathering of Hosseini (related to Emam Hossein) babies! (Shi'ite religious mourining ceremony) in Emam Khomeini Shrine, Tehran
در اخبار آمد که دولت اسراییل می خواهد رفراندوم برگذار کند که صلح بکند یا نکند! متن احتمالی گزینه های رفراندوم مذکور:
1- فلسطین را با خاک یکسان کنیم و شخم بزنیم و شلغم بکاریم و صادر کنیم به مصر 2- همه فلسطینی ها و سگها و گربه ها و مرغها و مگسها و سایر موجودات زنده غزه را بکشیم و رکورد چنگیزخان را بشکنیم 3- از آمریکا 100 میلیارد دلار بگیریم و صلح کنیم 4- نصف غزه را اشغال کنیم و صلح کنیم -توضیح ویژه مشهدیا: غزه کلا فاصله غار بنده هست در وکیل آباد تا طرقبه. نصفش میشه تا سر دوراهی شاندیز 5- بعد از اشغال کامل فلسطین، سوریه، لبنان و گذر ترانزیتی از عراق و اشغال ایران با اعراب دوست صلح می کنیم . راه تهران از غزه می گذرد
http://www.vimeo.com/2074812 KHODA http://www.vimeo.com/1747316 meta http://www.vimeo.com/1193942 office war http://www.vimeo.com/2470967 Antarctica http://www.vimeo.com/877053 short love story http://www.vimeo.com/2232226 Iran: nation of bloggers http://www.vimeo.com/1333375 White Red Panic http://www.vimeo.com/1785993 Beached http://www.vimeo.com/2208194 Iceland http://www.vimeo.com/2169237 London http://www.vimeo.com/1340684 Skate http://www.vimeo.com/1211060 Matt http://www.vimeo.com/993998 Wallpaint http://www.vimeo.com/2355334 what else is there http://www.vimeo.com/2696386 history of the internet http://www.vimeo.com/2989396 its your ride