
Copyright © 2009 Creators Syndicate
باورش سخته اما حتی در شهری مثل نیویورک هم میشه روزمرگی رو تجربه کرد.
روز با لرزشهای موبایل شروع میشه .سعی میکنم میان خواب و بیداری پیداش کنم تا بیشتر از این تقلا نکنه. یک نفس عمیق. کمی حرکات کششی از نوع تخت خوابیش. 25 دقیقه از 30 دقیقه زمان آماده شدن و ترک آپارتمان باقی مونده. دستشویی و رو شویی و غیره 1 دقیقه. حمام ده دقیقه. همه چیز به مرور زمان به حالت بهینه از نظر زمانی انجام میشه. همه حرکات از پیش تمرین شده. مثل بازیگرهای تاتر. لیف و صابون و حوله و شامپو و بقیه چیزها به ترتیبی جهت استحمام استفاده می شن که میمنیمم زمان رو صرف کنند. بازگشت به اتاق. حدود 15 دقیقه وقت مونده. پوشیدن لباس. چپاندن لپ تاپ و متعلقات به درون کوله پشتی. رفتن به آشپزخانه. حدود 10 دقیقه وقت مونده. اول شیر بعد آب پرتغال. حتی ترتیب اینها اهمیت دارد چون یک لیوان استفاده می شود و من آب پرتغال با طعم شیر را به شیر با طعم آب پرتغال ترجیح می دهم. در هنگام نوشیدن اینها باید روبرو پنجره آشپزخانه باشم و به مجموعه ساختمانهایی که دید به افق را مسدود کرده اند خیره بشوم و تمرکز و مدیتیشن و این چیزها. 5 دقیقه وقت مونده. مسواک هل هلی یک دقیقه. حرکت به سمت آسانسور. کندترین آسانسور دنیا، طبق معمول همیشه دختر فرانسوی همسایه با من از آپارتمانش خارج می شود و من همیشه باید درب آسانسور را نگه دارم تا او هم بیاید. و مثل همیشه او دیرش شده است و باید تا دانشگاه بدود. برنامه زندگی من و او همیشه سی ثانیه اختلاف زمانی دارد و در نتیجه ما هیچوقت به یکدیگر نمی رسیم. استاد ما، یا شاید کل دانشکده ما تنبل هستند و ما معمارها هیچوقت نمی دویم اما دانشجویان حقوق می دوند چون استادها و کل دانشکده انها تنبل نیستند. یک دقیقه. طبقه همکف مکث روی صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز همسایه. یک دقیقه. اگه تا حالا این تصور در ذهنتون شکل گرفته که الان که از ساختمون خارج میشم کله صبحه. کور خوانده اید!
10:30 حرکت بسوی دانشگاه. پیاده. دختر همسایه میدود و خداحافظی اش بین آژیر کرکننده ماشینهای اتش نشانی و عربده های یک سیاه پوست ولگرد گم می شود. 20 دقیقه با اضافات. دو مسیر برای رفتن به دانشگاه وجود دارد. خیابان برادوی و خیابان آمستردام. بطور متناوب یکی از این دو مسیر رو انتخاب می کنم که یک وقت دچار روزمرگی نشوم!
مسیر برادوی: کثیف. اشغالهای دیشب روی هم انباشته شده. رفتگران نیویورک فکر کنم در اعتصاب همیشگی هستند. گدای همیشگی. با لباس همیشگی و جملات همیشگی. Help me something to eat for lunch. شبها هم همان جمله که کلمه لانچ با دینر عوض میشود البته. به نظرم گداها شدیدا دچار روزمرگی هستند.
کمی جلوتر مثل هر روز یک میز کهنه و یک شطرنج کهنه تر و سیاه پوستی که فکر می کنم یا قهرمان شطرنج بوده، یا می خواسته قهرمان شطرنج بشود. هر روز آنجا نشسته و نفس کش می طلبد در صفحه سیاه و سفید. هر روز به من نگاه می کند و من هم نگاهش می کنم و هر روز وقت ندارم که بشینم باهاش بازی کنم. شاید این تقدیر و سرنوشت است که من نباید با این سیاهه شطرنج بازی کنم چون ممکنه من ببرمش و آنوقت او دچار بحران شخصیتی و اینها می شود و خودکشی می کند و این موضوع من را تحت تاثیر قرار می دهد و من برای بقیه عمرم میشینم اینجا و شطرنج بازی می کنم و دیگر معمار بزرگی نمی شوم و نمی توانم دنیا را نجات دهم. اما از طرفی ممکن است ببازم و من دچار بحران شوم چون پدرم شطرنج باز قهاری هست و من نتوانستم آرزوهای او را به حقیقت تبدیل کنم و یک بازنده باقی میمانم. خیلی با خودم فکر کردم که مثلا این آدم از کجا نان می خورد. صبح تا شب اینجاست. پس حتما شطرنج باز قوی هست و همه حریفانش را می برد و انها بهش پول میدهند یا نهار دعوتش می کنند. پس من به او خواهم باخت و از شدت ننگ این شکست خودکشی می کنم و او تحت تاثیر قرار می گیرد و معمار می شود تا دنیا را نجات دهد. یک سیاه ناجی بشریت. مثل اوباما! بالاخره یکی از ما باید دنیا را نجات دهد.
در باقی مسیر اتفاق خاص دیگری نمیوفتد بجز بازار محصولات کشاورزی ارگانیک! که مثلا در ده اینجا به بار آمده و جلو دانشگاه ما بفروش می رسد! فکر کنم اول جمعه بازار بوده اما چون خوب فروش کرده اند حالا هر روز می آیند و بساط پهن می کنند. به هر حال دانشگاهیان و تحصیل کردگان غذای سالم می خورند و این روزها vegetarian و غذای ارگانیک کلی کلاس است و همبرگر مک دانلدز کلی بی کلاسی!
مسیر آمستردام: نسبتا تمیز، باد زیاد. مسیر از کنار یک کلیسا رد می شود که به نظر خیلی قدیمی می اید تو مایه های قرون وسطا و ان طرفها. اما اقای کریستف آن زمان هنوز کشفمان نکرده بود. من همیشه فکر می کنم عقده بی تاریخی باعث شده است که این کلیسا را یک جوری بسازند که اینقدر قدیمی به نظر برسد اما به زور 100 سالش می شود.شاید هم می خواهند توریستها را خر کنند و ببرندشان تو حال و هوای اثار تاریخی و این چیزها! به قیافه احقانه توریستها و تبلیغات بی ربط روی اتوبوسشان به دقت نگاه می کنم. اینجا اتوبوس توریستی نه سالی یک بار بلکه هر ده دقیقه یک بار می اید. دیدن توریستها همیشه برایم جالب بوده است و تلاششان برای گرفتن بهترین عکس از بهترین زاویه. اینگار که میخواهند به خودشان ثابت کنند که این کلیسا واقعا اینجاست و وجود دارد. فکر کنم روزی صدها تا از این بهترین عکسها گرفته می شود تا این مجموعه بخشی از روزمرگی من شود. جلوتر بیمارستانی بزرگ است که آدمهای سفیدپوش به آن رفت و آمد می کنند. ساختمان بسیار نمای خشک و بی روحی دارد فکر کنم مثل دکترها و پرستارهایش! نمی دانم این چه اصراری است که بیمارستانها همیشه چهره ای خشک و بی روح دارند. حالم از ادمهای سفیدپوش و چیزهایی که به گردنشان آویزان است به هم می خورد. روی سینه شان سمتشان بزرگ نوشته شده است که یکوقت دکتری با پرستاری اشتباه گرفته نشود و عنوان و القاب دکتر بودنش بکار نرود! وای چه فاجعه ایی! دم در دانشگاه کارت نگاه نمی کنند معمولا مگر وقتی که شخصیت خفنی به دانشگاه بیاید مثل دانشگاه تهران خودمان! فقط فرقش این است که در تهران احمدی نژاد و چاوز به دانشگاه میامدند، اینجا هیلاری و لیونی! به هر حال همشان همجنس بازند!
دانشکده معماری هم ادامه چرخه روزمره است. قهوه غلیظ. کامپیوتر را روشن می کنم. سایت نیویورک تایمز. بالاترین. رادیو زمانه. جی میل. فیس بوک. اینا همه 15 دقیقه. بعد کار. راینو. فتوشاپ. مکس. نرم افزارهای متفرقه.راینو.فتوشاپ.مکس. نرم افزارهای متفرقه....
2 شب. وسایلم را جمع می کنم. تقریبا همه همچنان در حال کارند و من احساس یک آدم تنبل بهم دست می دهد. چراغهای آتلیه های معماری هیچوقت خاموش نمی شود. مسیر بازگشت. سکوت. ان وای پی دی. گداها پول شام می خواهند. شطرنج بازنیست و یک جمجمه سفالی از صفحه سیاه و سفید مراقبت می کند که باد نبردش. تنها جایی که می توان عذا خورد یک پیتزایی است که مزخرف ترین پیتزای دنیا را می فروشد. فکر کنم فلسفه برنامه روزمره من و فلسفه وجودی این پیتزا فروشی در هم عجین شده اند. یک یهودی همانطور که به پیتزای پنیر گاز می زند تورات می خواند و کلش را عقب جلو می کند. توجه یکسانش به پیتزا و تورات برایم جالب است. بازگشت به ساختمان 535. چک کردن صندوق پست! مثل همیشه هیچ چیزی نیست. چون هم خانه ایی ام همیشه سر شب آنرا چک می کند و من نمی دانم انگیزه من از صرف کالری و استهلاک کلید چیست؟ شاید چون همیشه منتظر یک نامه مهم هستم. نامه ای که زندگی مرا عوض می کند. نامه ای از یک دوست قدیمی یا جدید (!) از دور دستها. به آپارتمانمان وارد می شوم و 15 دقیقه به خودم فرصت می دهم که دستشویی برم. مسوا بزنم ایمیل چک کنم و جواب افلاینهایی را بدهم که حال می کنم. 5 دقیقه قبل خواب به سقف بیش از حد بلند اتاقم خیره می شم و به این فکر میکنم که ایا واقعا هر نسل از نسل قبل کوتوله تر می شود؟ و ایا اجداد ما واقعا به همچین سقهای بلندی نیاز داشته اند. سعی می کنم فکرهای مثبت کنم . به اینکه من در نیویورک زندگی میکنم و دانشجو کلمبیا هستم و زندگی چقدر زیباست و من چقدر خوشبختم. بعد بیهوش می شوم.
I want to keep what I never had
save the relation never existed
picture the dreams vaporized this morning
imagine the eyes I couldn’t looked into
feel the emotions she never had
I want to believe
that truth, never came true
reality of the shadow, didn’t walk behind me
it is the story that never took place
where I narrate my desires
in the shape of images my mind have drawn
I fall in love with the mirror
with that wet eyes which is me
with that reflection which is you
soon I will be wandering in vast lands of the northern america with extincted buffaloes.
پيامبر مىفرمايند:
اطلبوا العلم ولو بالصين
He spent the last four years of the project showing the horror of what it would be like to live in New Babylon. He’s the only architect – or let’s say quasi-architect – I’ve ever known that spent not just one image but four years’ worth of images to show how horrible life would be in his own city.And if you look at Constant’s New Babylon, you never see a single person in it. He’s not going to show the people of the future, because he doesn’t know what they’re going to look like. He says: that’s what we’ll do, we’ll design our own bodies, even. But then he brings the people in, in the last four years – and they’re basically dying, and killing each other, and there’s a huge amount of blood.GSAPP DEAN's general statement from new GSAPP site
new babylon ends nowhere (since the earth is round); it knows no frontiers (since there are no more national economies) or collectivities (since humanity is fluctuating). every place is accessible to one and all. the whole earth becomes home to its owners. life is an endless journey across a world that is changing so rapidly that it seems forever other.
watch the final projects of columbia students in the visual studies class : search advance algorithmic design. HERE . all projects are scripted in Processing software.
world, for the people who think, is a comedy, for the people who feel, is tragedy! Horace Walpole
CNN HEADLINE : PROTESTERS IN TEHRAN ATTACHED HOME OF NOBEL PRIZE WINNER
http://www.vimeo.com/2074812 KHODA
مد روز وبلاگستان این روزها غزه است ، یه عده چفیه پوش شده اند و یه عده هم گوز و شقیقه و چیزهای دیگر را دارند به هم می دوزند تا برای رقبا خط و نشان بکشند. اما وسط این موشک پرانی و آدم کشی و دروغ پراکنی ها من هنوز یک لبخند را برای خواندن طنز نبوی کنار می گذارم.
بچه که بودم گرگان زندگی می کردیم. راهنمایی می رفتم. هفته هایی که شیفت بعد از ظهر بودیم سر راه مدرسه از دکه روزنامه فروشی سر کوچه دبستان هاجر گل آقا می خریدم و سوار اتوبوس می شدم. اول می رفتم سراغ صفحه ای که ستون چهل سال بعد در چنین روزی نوشته بود. می خواندم و قهقه می زدم وسط اتوبوس! فکر می کنم آن ستون را ابراهیم نبوی می نوشت.
شرق را که بار اول بستند رفتم سراغ روز آنلاین، از آن وقت روزنامه صبح من شده است. اگر نخوانم روزم شروع نمی شود! همیشه هم پر است از خبرهای بد و حکایتهای تلخ و غم و بد بختی! با اینکه می دانم خواندنش حال آدم را می گیرد اما روحیه مازوخیستی من که فکر کنم از خصوصیات همه دهه شصتی هاست باز هم مرا وادار به خواندن می کند. شاید هم امید به روزی که خبری شیرین در آن بخوانم باعث این کلیک صبحگاهی می شود. به هر حال خواندن طنز نبوی را همیشه برای آخر می گذارم که همان لبخند تلخ و شادی گذرا مرهمی باشد بر همه آن تلخی ها!
مکالمه احمدی نژاد و خالد مشعل
خالد مشعل: چطوری؟ احمدی نژاد: اشلونک!
احمدی نژاد گفت: السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
خالد مشعل: محمود! ما اینجا هر روز زیر بمباران هستیم...
احمدی نژاد: ما با شما هستیم، ملت فلسطین بر صهیونیست های غاصب پیروز است.
خالد مشعل: اینجا اوضاع خیلی خرابه، دائم موشک می زنند....
احمدی نژاد: این لحظه ها در تاریخ درس مقاومتی برای ملت هاست.
خالد مشعل: همین الآن یک موشک خورد و سه نفر از دوستان شهید شدند...
احمدی نژاد: هر چقدر هم شهید بشوید باز هم ملت فلسطین پیروز است، چون حق با شماست...
خالد مشعل: بله، همین الآن یک موشک داره صاف می آد توی اتاق....
احمدی نژاد: در مقابل اراده ملت ها و بخصوص دولت نهم هیچ موشکی بجز موشک شهاب سه نمی تواند....
خالد مشعل: بوق بوق بوق بوق......
احمدی نژاد: ولی بدان که خون شهید ضامن پیروزی.....
خالد مشعل: بوق بوق بوق بوق.....