8.27.2013

دویدم و دویدم به جایی نرسیدم

سلام امشب می‌خواهم از دویدن برایت بگویم. که من جز دویدن در همه این سال‌ها هیچ نکردم! دویدن را دوست دارم . چون وقتی‌ می‌دوم به هیچی‌ فکر نمیکنم. همهٔ این چیز‌های تهوع آمیز و ملال آور در بک‌ گراند محو میشوند. همه این فکر‌ها و منطق‌ها و توهمهایی که بوی گند روزمرگی میدهند. حالا جای دوری هم که نمی‌روم. در پیست دو و میدانی می‌چرخم، اما لااقل ذهنم واسه چند صباحی رها و آزاد میشود از حرفهاشان و نصیحت هاشان و نگاه هاشان. چه آن دسته که ادای اندیشیدن در می آورند، چه آنها که اصلا نمی‌فهمند من چه میگویم. کلا احساس غم انگیزی است که بعد صحبت باهاشان یه آن در چشمشان خیره میشوی و آن سیاهی تخم چشمشان که نمی‌تواند دروغ بگوید فریاد میزند که "نفهمیدیم آقا. میشود دوباره تکرار کنید؟" از حس آب در هاون کوبیدن بدتر است به جان تو!
وقتی‌ می‌دوم دیگر به تو هم فکر نمیکنم. آن اول‌ها، یادش بخیر، با هم میدویدیم. از کافه ایی به کافه ایی، خاطره ای به خاطره ای، شهری به شهری، قابی به قابی… تمام شد آن دوران. مدتی‌ بود که نمیدویدی. یهو یکجا خشکت زد. ایستادی و نگاهم کردی. من به دویدن ادامه دادم. فکر کردم شاید بیایی. اما نیامدی. حالا دیگر به پشتم نگاه نمیکنم. شاید هم داری میدوی اما در جهت عکس عقربه‌های زمانی‌ که باهم بودیم. کوتاه بود. از یک انتظار در کافه تا یک عربده میان جمعیت هیجان زده در میدان. از یک سکوت در ایستگاه مترو تا یک خداحافظی بی‌ بوسه در فرودگاه. همش را سر هم کنی‌ بزور، شاید، اندازه روز‌های ابری این تابستان که گذشت نمی‌شود.
بعضی‌‌ها میدوند که از جایی به جایی برسند. بعضی‌‌ دیگر می‌دوند واسه سلامتی‌. اما من چاره ای نداشتم جز دویدن و گریختن از هیولای روز‌های نکبت بار تنهایی و بالش خیس و حیاط بی‌ روحمان و پنجره خفه شده اتاقم میان میله های آهنی. من فقط میدویدم، از آدم‌ها و روز‌ها و خاطره‌ها و لحظات زشت و زیبا و آن آهنگ‌ها که باهم گوش نکردیم و آن سفر‌ها که نرفتیم و آن فیلمها که ندیدیم و آن رویا‌ها که نساختیم. از همه اینها رد شدم. از خودم رد شدم. از حسم. فرار کردم.  در هر فرار یک چیزیم جا میماند. دستم. گوشم. گردنم. قلبم. زانویم. بنده خدا همیشه یکی‌ از پشتم می‌دوید و تکه‌هایم را جمع میکرد، سر هم میکرد تا یک من دیگر بسازد و بهش احساس بورزد. اما حیف که تکه‌هایم در دستش میگندیدند و بوی تعفنش همه جا را ورمیداشت. 
من می‌دوم. برای فراموش کردن آن لحظه که از دستم چوب امداد را نگرفتی. آن شک مثل آدامس خرسی کهنه کف کفشت چسبیده بود. نیامدی و من مات و مهبوت به دویدن ادامه دادم. دیگر تو که نبودی نمیدانستم چرا اصلا می دوم. شاید برای فرار از او که با اعضا و جوارحم در دستش دنبالم می دوید. خودش که از نفس افتاد، نگاهش بازهم دنبالم دوید. خسته شد. ایستاد و مرد.

8.22.2013

دكتر كيابي

امشب شب دراز و نفس گيريست. نزديكهاي صبح بود كه ياد حرف آن روز دكتر كيابي اوفتادم. آن سالها كه گرگان بوديم. استاد محيط زيستي آنجا بود به اسم دكتر كيابي. علاقه عجيبي به حيوانات داشت . ريش داشت و من يواشكي ديده بودم كه نماز ميخواند. تنها آدم مذهبي بود كه پدرم باهاش وقت ميگذراند. من ميدانستم كه پدرم از مذهبي ها خوشش نمي آيد. از مادرم پرسيدم كه چطور ما با بقيه مذهبي ها ارتباط نداريم. مادرم ميگفت از بابات بپرس. پدرم ميگفت دكتر كيابي واقعا مذهبيست و مثل حزب اللهي ها ادايش را در نمي آورد. من از آن موقع فهميدم دو جور آدم مذهبي داريم. دكتر كيابي هميشه تو دست و بالش جك و جانور زياد بود و در آن محيط ايزوله سر و كله زدن به حيوانات تنها تفريح براي من پنج ساله بود! نه تنها هر وقت حيواني را مي گرفتم يا مرده پيدا ميكردم برايش مي بردم بلكه ساعتها با هم وقت ميگذرانديم و من همه آن سوالهايي را كه مادرم ميگفت از بابات بپرس و پدرم حوصله نداشت جواب بدهد را از دكتر كيابي مي پرسيدم. او با حوصله جواب همه سوالهاي من را ميداد. دكتر كيابي جوان و خوش سيما بود هميشه لبخند ميزد و آرام بود. تنها بود و زن نداشت. از مادرم پرسيدم چرا دكتر كيابي زن و بچه ندارد. مادرم گفت از بابات بپرس و پدرم هميشه از دادن جواب به اين سوال طفره ميرفت و به جقد يا روباه يا كلاغ يا هر جانور ديگري كه به ذهنش ميرسيد اشاره ميكرد و شروع ميكرد راجع بهش توضيح دادن و پرت كردن حواس كودك پنج ساله زياد هم سخت نبود. يك شب پدرم ديروقت به خانه آمد. پيشم آمد و گفت اگر ميخواهم لاكپشت زنده ببينم همراهش بروم به خانه دكتر كيابي. مادرم غري رد و از اينكه پدرم نصف شبي برود بيرون زياد راضي بنظر نمي رسيد. اما من اماده دم در منتظر ايستاده بودم. مادرم زياد از شطرنج بازي كردن پدرم خوشش نمي آمد و حدس ميزد به بهانه لاكپشت ديدن پدرم ميخواهد با دكتر كيابي شطرنج بازي كند. پاييز بود. اين را يادم است چون مادرم مجبورم كرد ژاكت كاموايي سفيدي كه خودش بافته بود را تنم كنم. من ژاكت كاموايي را دوس نداشتم چون پوستم را مور مور ميكرد. به عشق ديدن لاكپشتها اما خودم داوطلبانه ژاكتم را هم پوشيده بودم. تا دكتر كيابي با پدرم خوش و بش كند من از زير پاهايشان رد شده بودم و دنبال لاك پشتها به هر سو سرك ميكشيدم. يك لاك پشت تاكسودرمي شده كنار ميز شطرنج روي ميز توي هال بود. من جلو دويدم و با چهره درهم وسط صحبتهاي آنها پريدم و گفتم واسه همين لاكپشت خشك شدههه امديم؟؟ من تا بزرگ سالي نتوانستم تاكسودرمي را درست تلفظ كنم . فكر ميكردم مادرم راست مي گفته و داستان لاكپشت بهانه اي بوده براي اينكه پدرم و دكتر كيابي شطرنج بازي كنند و اوردن من هم پوششي براي اين كار! چون اوايل مادرم باور نميكرد كه پدرم ساعتها غيبش بزند و فقط با اين و ان شطرنج بازي كند. براي همين بعد از مدتي پدرم من را هم با خودش به سر جلسات شطرنج مي برد و من در بازگشت به مادرم گذارش ميدادم. پدرم واقعا شطرنج دوست داشت و بازي مي كرد و من هر چه امروز شطرنج بلدم مربوط به ان دوره است. دكتر كيابي دستم را گرفت و با لحن خاصي گفت اين دفعه يك حيوان خاص را اورده ام تا بييني. اين حرفش من را سحر كرد و طوري گذاشتم دستم را بگيرد كه انگار داريم سينما ميرويم يا بسمت دروازه هاي بهشت ميرويم. در حالت عادي من از اينكه كسي دستم  را از مچ بگيرد متنفر بودم. حتي يك دفعه به خانم معلم كلاس اول براي اين كار لگد هم زدم. اصرار ميكرد خب.  خانه دكتر كيابي يك نشيمن بزرگ داشت كه به راهرويي ختم ميشد اتاقها در دو طرف راهرو بودند و در انتهاي راهرو حمام بود. از جلو هر اتاقي كه رد ميشديم من سرك ميكشيدم تا بلكه لاكپشتهايم را بيينم. در همين اتاقها يك بار عقاب، بچه گراز و حتي يك بار توله يوزپلنگ ديده بودم. اما اينبار از اتاقها گذشتيم و به حمام رسيديم. در وان حمام كه تا نصفه از آب پر شده بود سه چهار لاكپشت شنا مي كردند. من معطل نكردم و ژاكت كاموايي سفيدم را به گوشه حمام پرت كردم، پاچه هاي شلوارم را با زدم و رفتم تو وان! دكتر كيابي داشت با دقت راجع لاك پشتها صحبت ميكرد؛ اين كه اسم علمي شان چيست و از كجا امده اند. براي من همه اسمهاي علمي حيوانات و گياهان شبيه اسم دايناسورهايي بود كه تازه ياد گرفته بودم. همانجور كه دستهايم تا ارنج توي آب بود و با لاكپشتها ور مي رفتم بگشتم و وسط حرفهاي علمي رو به دكتر كيابي كردم پرسيدم: چرا زن نداري؟ دكتر كيابي حرفش را قطع كرد و فرم صورتش تغيير كرد پدرم مانده بود مواظب گاز گرفتن لاك پشتها باشد يا يك جوري حواس من را پرت كند. دكتر كيابي لبخند ارامي زد و به من گفت شايد خودت روزي بفهمي. پدرم يك بند معذرت خواهي ميكرد و با لبخند روزكي رو به من ميگفت اين چه سوالي بود كردي بچه. امشب اما فكر ميكنم جواب سوالم را فهميدم. 

7.06.2013

شبهاي تهران

چند شب است كه ديگر خوابم نمي برد. چشم هايم را كه مي بندم بدن نيمه عريانش جلو چشمم مي آيد كه در تختي غريبه با آشنايي جز من جمع شده است. دستي از آن سوي تخت بيرون مي آيد و به موهايش دست مي كشد و من چشمهاي گشادم باز مي شوند اينقدر كه مي خواهند از حدقه بيرون بزنند. نفسم گير كرده. براي خفه نشدنم كه شده از تخت خواب بيرون مي پرم تو دستشويي. صورتم را آب مي زنم شايد بتوانم خودم را گول بزنم كه تبم كه پايين بيايد آرام مي شوم. اما گول نمي خورم. تبم بيشتر ميشود و اتاق سه در چهار ِگرم و تب كرده را بالا پايين ميروم. لباس ميپوشم ساعت سه صبح از خانه بيرون ميزنم. گوشه پياده رو كنار رودخانه را مي گيرم و تند تند راه ميروم. مثل وقتي در خيابانهاي منهتن بدنبال كارها و قرارهايم مي دوم. اينجا اما اصلا نميدانم كجا ميروم . اينجا فقط ميخواهم فرار كنم . از خودم. از آن بدن نيمه عريان. از آن دست كه زير لباسش مي خزد. داغتر مي شوم. مثل يك روح سرگردان از ميان رفتگران رد ميشوم. بي هيچ اعتنايي به حرفهاشان ادامه مي دهند. شايد من مرده ام. به هيچ كسي راجع بهش چيزي نگفته ام. حتما فكر ميكنند ديوانه ام وقتي برايشان تعريف كنم آن روز از ميرداماد تا آبشار نزديك توچال پياده رفتم. نميخواهم ديوانه شوم. داروخانه مي روم تا قرص خواب بگيرم. بدون نسخه نميدهد. اصرار ميكنم. به يه بسته قانع  ميشود. بيشتر مي خواهم. مي خندد. - خودكشي نميكني كه؟ - مرده كه خودكشي نميكنه. 

از پياده هاي سربالايي دربند بالا مي روم. نميدانم كجا ميروم. چرا مي روم. فقط مي روم. فكر ميكنم اگر لحظه اي توقف كنم ديوانه مي شوم. عربده ميزنم و مي پرم جلو ماشينها. اصلا چه فرقي ميكند كجا باشم و به كجا بروم. چه سنگ فرش بارسلون باشد چه ريل تراموا زوريخ چه پياده رو هاي بتوني بروكلين. هميشه فكر مي كردم كه بالاخره جايي پيدايش خواهم كرد. پشت ميز چوبي چركين كافه اي يا روي تاب توي پارك. حالا ميبينم بدنبال كسي نبودم.  سالهاست كه از اين شهر به آن شهراز خودم فرار ميكنم. 

6.28.2013

در سالن انتظار پرواز مهرآباد

دوس داشتم اينجا بودي با هم با اين پرواز ميرفتيم. دو تايي . همه فكرها و منطقها و محاسبات و احتمالات رو ميداديم به بار. من بي درد زانو و دغدغه روزمرگي نيويوركي و اين پوچي لعنتي، تو بي درد دست و پا و اضطرابهاي مالي و نگراني خونواده و دوستات! ما سبك و خالي سوار هواپيما مي شديم. مث احمقهاي خوشحال مي خنديديم. دوس داشتم اين ما رو. ميدونم حداقل الان نميشه. شايدم هيچوقت نشه. ميدونم خيلي چيزا نميشه.
 

6.24.2013

بدون عنوان

منگ و مبهوتم. در كوچه پس كوچه هاي الهيه سرگردان مي گردم. فقط يكبار با بهناز بيرون رفتم و در همان فقط يك بار، تاتر رفتيم و در همان فقط تاتر بود كه خودم را در شخصيت جمشيد ديدم. جيمي صدايش مي كردند. در طول تاتر جيمي از يك موجود شاد و بذله گو به جسدي متعفن و بي روح بدل ميشد. و من براي جيمي اشك ريختم. نه شايد براي خودم اشك ريختم. از آن روز چهار سال گذشته است و من همچنان در اين لوپ ميدوم. مسابقه مدتهاست به پايان رسيده. نمايش تمام شده. ولي من ميخكوب روي صندليهاي چرمي و چركين هنوز منتظرم جيمي از پشت پرده آخر بيرون بيايد و بمن بگويد كه پايان جور ديگريست. و من آن كودك ساده مي شوم كه او هر آنچه بمن بگويد قبول خواهم كرد. ايكاش از پشت گذري ناگهان پيدايش مي شد مرا در آغوش ميگرفت و آن دو كلمه جادويي را در كالبد بيروحم نجوا مي كرد و من جان مي گرفتم و سبك ميشدم و بالا مي رفتم و باور مي كردم كه اين همه سال بدنبال سرابي نبوده ام. در گرماي خرداد جز چند كارگر كه در سايه درختي لم داده اند كسي در كوچه پس كوچه هاي الهيه نيست. جز من. جز جيمي كه با لجبازي ديوانه واري هنوز زنگ هر خانه اي را مي زند شايد براي لحظه اي او را ببيند. 

4.12.2013

عکس



به چشمهایم زل می‌زند. زیر آفتاب تند جنوب پوستش سوخته است. چشمهایش درشت است و پر از حرارت. خیره ماندن به چشمهایش خیلی‌ سخت است. نمی‌توانم پلک بزنم. میروم به طرفش. نفس عمیقی می‌کشم مثل وقتی‌ که می‌خواهم شیرجه بزنم توی آب. آسان نمی‌توانم نفس بکشم. قلبم تند می‌زند. دستش را میگیرم میارمش سمت خودم. سمت دوربین. دوربین رو چهارپایه است. دستش را می گذارم روی شاسی. اینبار خودم می روم توی کادر.  دوست دارم سوژه اش باشم. بمن بگوید کجا بایستم. لبخند بزنم یا جدی باشم. سرم را چطوری بگیرم. بمن می گوید به چه چیزی فکر کنم. من کوچک میشم و او بزرگ می‌شود. احساس آزادی می‌کنم. از خودم. 
حدود ۱۰ ساله پیش در همچین روزهایی که هوا روزها گرم بود و شبها خنک، با اتوبوس تعاونی چهارده با صندلی‌‌های به هم چسبیده با روکش چرک از مشهد به گرگان می رفتم. از خیس شدن شیشه می شود حدس زد که رسیدیم به جنگل گلستان. وسط های جنگل ایست بازرسی بود و مسافر‌های مچاله نیمه شب به خط می‌شدند. چند نفر را میکشیدند بیرون و وسیله شان را میگشتند. بعد باز مسافرها را بهمان شکل مچاله می چپاندندن بین آن صندلی‌ های جِفت هم. آنقدر خسته ام که به درد زانو و چرک روکش صندلی‌ یا کثافت رو شیشه فکر نمیکنم. با والکمن زوار در رفته به یک نوار قراضه که از دوستم قرض گرفته ام گوش می‌کنم . خواننده تو آهنگ هی‌ تکرار میکند "ران اِوِی". باطری قلمی دارد تمام میشود اما هی‌ نوار را عقب میزنم تا برسد به این آهنگ. همین کافی‌ است که از تصویر خودم که روی شیشه بخار گرفته افتاده است صدها تصویر بسازم و بروم درون آنها و گم شوم میان جنگل گلستان که سر برگ درختانش هر از چند گاهی به شیشه‌های اتوبوس کشیده میشود.
صبح زود است که می‌رسم گرگان. زانوهایم سخت خم و راست میشوند. به دردشان اهمیت نمی دهم شاید چون که آنها برای این سفر کنار گذاشته ام.شاید بعد از این سفر به زانو هایم احتیاجی نخواهم داشت. میروم سمت اول جاده نهارخوران. من با لباسای چروکیده، دوربین و سه پایه به دست درهارمونی روزمره شهرعنصر اضافی بودم . شاید چون تمرکز پیرمرد‌های شطرنج باز در پارک ملت را برای لحظه ای برهم می زدم یا باعث می شدم پلیس سر میدان شالیکوبی با دیدن من که هن هن کنان از پیاده رو سربالایی می گذشتم لحظه ای آرام تر سوت بزند. بالای شهر سر جاده نهارخوران ماشین‌های روستا ایستاده بودند. تویوتاهای لندکروز پوسیده که بعد جنگ به مزایده گذاشته شده بودند، از دهاتی ها پر می شدند، جاده را می گرفتند میرفتند بالا. از همان لندکروزهایی که تو فیلم‌های جنگی بهشان گل میمالیدند و میان خمپاره‌ها در جاده های خلوت و پر از چاله و چوله جنوب ویراژ می‌دادند. پشت این یکی‌ تانکر آب است. راننده آهنگ شاد گذشته و میان انفجار خمپاره‌ها قر میدهد. دوربین را از دستم میگیرد و زوم می‌کند روی لب‌های تشنه چند سرباز. خون میان ترکهای لب‌هاشان خشک شده است.  به این هوا عادت ندارند. یکی شان لنگان جلو تر می آید. روی سینه اش اسمم نوشته شده است.
 تو جاده دهاتی ها به حضور من اهمیتی نمی‌دهند. انگار که من آنجا نیستم یا حضور من برایشان مهم نیست. خیره به حرکت برف پاک کن‌ها به جاده زل زدم. به جنگل با نم نم باران. هر از چند گاهی از یک دهاتی رد می شدیم و من شاید از شیشه جلو بیرون میرفتم و چوبم را درهوا تکان میدادم. می‌خندیدم. ماشین عبوری برایم بوق میزد و راننده سری تکان میداد و در مه‌ گم می شد. یک آن در سکوت من با جنگل تنها می شدم. باهم آواز میخواندیم. من داد میزدم و جنگل بهم جواب می داد. اینجا دوست داشتم دکمه پاز را بزنم. خشک بشوم. سنگ بشوم، مثل سنگ‌هایی‌ که از کوه بیرون زده اند و سایه شان روی جاده افتاده است. انگار همین الان قرار است بیفتند. هزاران سال قرارست که بیفتند. چوب دستیم را پرتاب می‌کنم وسط بوته‌ها و با پرنده هایی که می پرند پرواز می کنم. میان مه‌ غوطه ور میشویم. سخت بشود فرق درختها و ابرها را فهمید.در دره  پیچ در پیچ به جاده میرسیم با تویوتا لند کرز پوسیده. راننده آهنگ شادی گذاشته است و خودش هم با آن قر میدهد. بقیه مسافر‌ها ساکتند. چیزی نمانده که به روستا برسیم.

من پرنده نشدم. نه آن غریبه کنار جاده. نه آن چوبدستی. نه آن پرنده. من یک عکاس خسته ماندم با زانو‌های درد ناک که میان کوچه‌های خاکی روستا بدنبالش می‌گردم تا پیدایش کنم. به چشمهای درشتش خیره بشوم. دستش را بگیرم بگذارم رو شاسی دوربین. بروم درون کادرش. التماسش کنم که از من عکس بگیرد. شاید او بشوم. بخندم بعد ازش بخواهم عکسم را برایم بفرستد. گوسفندهایم را هی هی کنان جمع کنم و بروم به جنگل میان درختانی که درمه‌ نمی‌شود  از ابرها تشخیصشان داد و تو می آیی ‌به میان ساختمان‌های دود گرفته نیویورک. روی صندلی چرک مترو، خیره می شوی‌ به پنجره خیس بارون زده.
 ده سال بعد درمترو داغان نیویورک نشسته ام. به چرک رو صندلی‌‌ها یا مسافران سنگی‌ که ازاین سو و آن سو بیرون زده اند هستند فک نمیکنم . انگار هر لحظه ممکن است بیفتند. صدها سال است که هر لحظه ممکن است بیفتند. به شیشه خیس مترو باران می‌زند. زانوهایم هم دیگر درد نمی‌کنند.  اصلا شاید این من نیستم. شاید من بودم که پشت فرمان تویوتا کهنه نشستم. توی آن ضبط داغان آهنگی شاد  می گذارم.  باهم می‌خندیم و قِر میدهیم. هوای بیرون آتش است.  جریان هوا با خاک از پنجره‌ها به داخل می‌زند. کثافت همه جا را گرفته است. ما بلند تر می‌خندیم و خمپاره‌ها نزدیک تر زمین میخورند. ما بازهم بلند تر می‌خندیم.
 به این که فکر می‌کنم خنده ام می گیرد. همان جا. کنار جاده. آنجا که چوب را پرت می‌کنم. شاید آن تیک چوب شدم میان آن بوته. وقتی‌ مرا می شکنی از درونم هزار تا حشره هیجان زده بیرون میآیند و درهم می لولند. شاید آن پرنده شدم و روی مترو میان ساختمانهای دود گرفته پرواز کنم.
التماست می‌کنم که شاسی دوربین را فشار بدهی. انگشتت با شاسی بازی‌ می‌کند. شک داری از من عکس بگیری. شک داری من بشوی‌. شاید هم ازمن عکس گرفتی. شاید تو شدم. شاید آن روز مه‌ آلود در آن روستا جای مان عوض شد. من با گوسفندها گم شدم و تو سوار ماشین شدی و برگشتی‌ شهر با زانو‌های درد ناک و از پشت فرمان بهم خندیدی. منم خندیدم. صدای بلند سوت میاد. دستهایمان را بالا می بریم و هورا می‌کشیم. لندکروز منفجر می شود. یه گوله آتیش می شویم. صدای خنده مان هنوز دارد روی سطح  جاده جلو می رود. 
دوربین را زوم کرده ای رو لب هایم که لای ترکهایش خون خشک شده است. بسختی آب دهانم را فرو میدهم. شاتر با صدای کلیک بسته می‌شود.

2.18.2013

آش سيد مهدي

اصلا چه اهميتي دارد كه واقعيت فرسنگها با روياهاي من فاصله دارد. اصلا اين من هستم كه تصميم آخر را مي گيرم كه در رويايم زندگي كنم يا در واقعيت. يا بين اين دو. يا يكي را بگيرم و بكشم بدرون ديگري. اصلا من يادم نمي آيد كجا واقعيت تمام شد و رويا شروع شد. داشتيم حرف مي زديم و حواسمان نبود. اصلا چرا بايد واقعيت، ديدن و نشست و برخاست هاي كسالت آور روزمره با آدمهاي عبوس و نچسب و تكراري باشد و رويا، و رويا تو باشي.

بالا و بالا تر مي روم و به زندگي حقيرانه و دغدغه هاي روزمرشان,  شادي هاي كوچك و غم هاي بچگانشان نگاه مي كنم. من بزرگ و بزرگتر ميشوم و گودزيلاوار بين ساختمانها قدم مي زنم. حتي بزرگتر و بين شهرها قدم مي زنم. بزرگتر. پايم از نيويورك بر ميدارم و مي گذارم آن ور اقيانوس اطلس. با يك قدم ديگر ميرسم تهران. در ميدان تجريش. نشسته ام و آش رشته سيد مهدي مي خورم. تا آشم تمام شود تو هم رسيدي. بعد ميرويم تو بازار تجريش قدم ميزنيم. ميان زنهاي چاق چادري زنبيل بدست و جوانان بيكاري كه به ديوارها تكيه داده اند. ميان همه چيزهاي ترش و خوشمزه و رنگارنگ و بوي صابون و كشك و ادويجات. من و تو فارغ از قيد زمان و مكان هم را مي بوسيم. ببينيد دو حالت بيشتر نيست. اول اينكه من اين رويا را در واقعيت با تو تجربه مي كنم. دوم اينكه من خودم بخشي از اين رويا مي شوم. كف ميشوم . كف امواج ساحل اقيانوس. من و روياي با تو بودن ابدي مي شويم. حالت سومي هم ندارد. 
اين زيگزاگ بين رويا و واقعيت نيست. من نه قبول دارم اين روياست نه آن واقعيت. اينها مثل مولكولها دائم در حال تشكيل پيوندهاي كوالانسي هستند. هر لحظه به شكلي در مي آيند. واقعيت، رويايي و وهم انگيز مي شود و همزمان روياها به واقعيت مي پيوندند. و من و شايد تو، معلق در ميانشان، در حاليكه در چشم هم زل زده ايم، بي كلام داستانهایمان را به هم مي گوييم. 
اصلا چه اهميتي دارد كجا هستيم. ساعت چند است. ديروز با كه همخوابه بوده ايم و فردا قرار است چه كنيم. بايد بروم آنجا كه رويا و واقعيت در هم مي آميزد. پاي آش سيد مهدي. منتظرش بشينم تا بيايد. 

2.17.2013

آب تنی بعد از ظهر گرم تابستان



در يك بعد از ظهر گرم تابستاني كنار استخر در باغ ميوه ايستاده ام. نسيم گرمي مي آيد و برگ درختان سیب و گلابی را براي چند لحظه تكان مي دهد تا در صداي جيرجيركها وقفه اي ايجاد شود. من اما فقط به آب زلال نگاه مي كنم. بعد به آسمان و ابرهايي كه شكل هيچ چيز خاصي نيستند و شيرجه ميزنم. به محض ورود به آب بطور غريزي دست و پا ميزنم تا به تعادل برسم. به بالا نگاه ميكنم. آن بالا لب استخر ايستاده و من را نگاه مي كند. شك دارد كه بپرد يا نه.
قرارهايمان معمولا در كافه ها بود. باهم قبلا صحبت كرده بوديم. آن روز تو كافه. يكي از كافه ها. در يكي از آن خوابها. وقتي از دنیای افسرده اطرافمان فرار مي كرديم. آن دفعه اما يادم نميايد در خواب بوديم يا بيداري. وقتي نتوانست مثل هميشه تصميم بگيرد. حالا كه يادم مي آيد آن روز اصلا صحبت نكرديم. فقط در چشم هم زل زديم.

الان هم بهم زل زده ايم. او آن بالا و من اين پايين معلق در آب استخر. با بي تفاوتي رويش را به سمتي ديگر مي گرداند و من نفسم به شماره ميفتد. مثل اينكه در اتاق سي سي يو كسی شير اكسيژن را مي بندد يا ماشه را مي چكاند يا زير صندلي مي زند و من مردمك چشمهايم گشاد مي شود. رعشه كوتاهي مي گيرم و دست و پاهايم از حركت مي ايستند. اين بار به پايين نگاه مي كنم. به فرو رفتنم در آب كه حالا سبز و لجني شده است. من ميميرم. شايد هم قبلا مرده بودم. قبل از بسته شدن شير اكسيژن يا چكاندن ماشه يا افتادن از صندلي. 

شايد آن روز در مزرعه گلزا مُردم. پنج سالم بود و درمزارع گرگان به جاي پنبه، گلزا مي كاشتند. گل هاي زردي داشت كه هر كدام به تنهايي زيبايي خاصي نداشتند اما مزرعه مثل لحافي زرد بود كه كودك پنج ساله مي خواهد داخلش برود و گم شود. و ما در ميان گلهاي زرد و پروانه هاي سفيد مي دويديم. در يكي از آن قرارها. در يكي از آن روياها. من آنجا گمش كردم. گشتن فايده نداشت. او نبود. مثل وقتي كه صبحها در يك وجب جا جورابت را پيدا نمي كني يا هر چي جيبهايت را مي گردي كيف پولت نيست. عرق سردي مي كني. بدنت سست و تبدارمي شود. بعد به خودت و رويايت شك مي كني. 

مزرعه ديگر رنگ ندارد. آسمان هم آبي كم جان است. از اول هم همينطور بود. آن ابرهاي پف پفي و رنگ آبي كف حوضي را فتوشاپ كرده بودم. همه اش دروغ بود. پشت به دوربينم روي سه پايه كهنه، ايستاده ام .حالا كه به آن عكس نگاه مي كنم كمي قوز دارم و پاهايم ضعف دارد و كم حوصله ام. مي خواهم سري شاتر اين عكس را بگيرد و جمع كنم بروم.  مثل وقتي كه به تماشاي فيلم مزخرفي رفته ام و با چهره درهم منتظرم كه فيلم تمام شود. لبهايم فرمشان زشت و تنفرآميز است. فيلم خسته كننده و تكراريست. مردي با كت كهنه با وصله هاي آرنج و شلوار مخملي كه سر زانو ها و روي رانش چرك شده روي يك دوچرخه قديمي زوار در رفته در جاده اي خاكي كنار ديواري خشتي  پا مي زند. صداي قرچ و قروچ دنده هاي دوچرخه و زنجير با كيفيت صداي دالبي در سالن پخش و با خرناس خانمي مسن اما تحصيل كرده در رديف ما قاطي مي شود. به سوراخي در ديوار خشتي مي رسد و از دوچرخه پياده مي شود تا وارد باغ ميوه شود. كارگردان اصرار بي موردي در نشان دادن همه اين پروسه كسل كننده دارد. باغ مه آلودست. ميوه ها با جلوه هاي ويژه خوش رنگ تر از آنچه كه هستند ديده مي شوند. همانطور كه در اعماق باغ جلو مي روم دوربين از پشت سر دنبالم مي كند. ريتم خرناس خانم مسن تحصيل كرده بهم مي خورد پشت هم خر خر مي كند انگار دارد خفه مي شود. تا رويم را بر مي گردانم دستم را مي گيري و به سمت استخر مي رويم وسط باغ ميوه ، در يك بعد از ظهر گرم تابستاني. در دو سوي استخر مي ايستيم و ناگهان هر دو لباس ها را مي كنيم. خانم مسن تحصيل كرده ساكت با چشمهاي گشاد و دهان باز يك وري روي صندلي سالن ولو شده است. كسي ديگري نيست. من و تو و آپارات چي پير كه پشت دستگاه چرت مي زند. من شيرجه مي زنم. فيلم تمام ميشود. دستگاه آپارات تق تق مي كند و از حركت مي ايستد. مثل دست و پاي من. به پايين نگاه مي كنم. بدون مقاومتي و حتي با رضايت در منجلاب و لجن اين باتلاق متعفن فرو مي روم.

1.22.2013

امشب می‌خواهد برف بیاید

امشب می‌خواهد برف بیاید. من از بچگی برف را دوست داشتم. ما گرگان زندگی‌ میکردیم و گرگان برفی به آن شکل که جاهای دیگر می آید نمی‌آمد. یک بار هم در سال که برف می‌‌آمد ذوق مرگ می شدیم. مدرسه ما لب یک دره ساخته شده بود و از پنجره کلاس ما کوه هایی در دور دست معلوم بودند. گرگان کوه‌های بلندی داشت. آنجا که جنگل به مراتع مرتفع می‌رسید همیشه جز تابستان سفیدپوش بود. من سر کلاس در ردیف یکی‌ مانده آخر پشت نیمکت‌های زوار در رفته چوبی می نشستم و خیره می شدم به کوهها. آنجا بود که برای اولین بار از دنیای کوچک خودم و آدم‌های دورو برم فرار کردم .از همان دور کوهنوردانی را می دیدم که آزاد و شاد در بعدی دیگر ، جهانی‌ دیگر، از کوه بالا می‌رفتند. بالا می رفتیم و آواز می خواندیم. به سرزمینهای فرودست خیره می شدیم، به آدمهای فرودست و دنیاهای کوچکشان. آنجا سر کلاس ریاضی‌. و همه دغدغه محمد پای تخت این بود که ضرب ۲۲ در ۱۱ چه میشود. همه ساکت بودند. محمد بلد نبود. اشکال نامعلومی در اثر حرکت ناخودآگاه دستش با گچ رو تخت سیاه می‌کشید. هر لحظه خموده تر می شد و سرش پایین تر میرفت.  زیر حجم سکوت کلاس و سنگینی‌ قدم‌های معلم که حالا پای تخت سیاه رسیده بود، خرد می شد. وقتی‌ دست سنگین معلم روی گردن گوشتی محمد پایین می آمد از شوکش بدن محمد و کل کلاس یک ویبره کامل می کردند. جز من که ویبره که نمیکردم هیچ، لبخندی هم گوشه لبم بود. من یا در آینده بودم یا در گذشته. یا یک حال موازی. هر جا بود در آن خراب شده نبودم. هوای خفه کلاس را نفس نمی کشیدم و آزاد بودم. سالها بعد صبحها که می رفتم دانشگاه از دروازه دولت  سوار تاکسی می شدم. هوا در انقلاب به طور نکبت باری خفه و سنگین بود. فلاکت از سر روی تاکسی و راننده اش و ما که مسافرانش بودیم می بارید. انگار تا خرخره در باتلاقی از مدفوع خود فرو رفته بودیم و در همان حالت مانده بودیم. منتظر تا بمیریم. من در همه آن سالها که از آن کلاسهای ریاضی گذشته بود تمرین فرار از دنیاهای روزمره ی اسفناک می کردم و در آن تشنج تابستانی خیابان انقلاب و دود مینی بوس بغلی و اخ تف راننده و ذکر زن چادری تپل کنارم به بیرون خیره بودم. بیرونی که من می دیدم اما با بیرونی که زن چادری می دید یکی نبود. من بجای دیدن مغازه ها با تابلو های دود گرفته و آدم های افسرده، دشتهای وسیعی را می دیدم که در افق دور به کوههایی می رسیدند که در نور غروب خورشید قرمز رنگ بودند. گاوچران هایی را که در پی گوساله ای رم کرده تاخت می رفتند و کودکانی که بر حصار چوبی مزرعه نشسته بودند و به ما نگاه می کردند. ما نه آن آدمهای خیس عرق و عبوس که مست و شاد در آغوش هم بودیم و در کادیلاک بدون سقفمان بلوز گوش می کردیم. در آغوش هم غوطه ور بودیم و یکدیگر را می بوییدیم و مزه می کردیم. دوست دارم جاده ما را به هر کجا که می خواهد ببرد. شاید به آن کوهها در دوردست ها. آنجا که جنگل به مراتع مرتفع می رسد و همیشه جز تابستان سفیدپوش است. آنجا! هر جا بجز اینجا در صندلی عقب تاکسی بغل دست یک زن چادری خپل که ذکر می خواند. درخیابان انقلاب. در قبرستان رویاهای نسلهایی که جنازه هایشان پشته پشته روی هم تلنبار شده است. 
امشب می‌خواهد برف بیاید. من از بچگی برف را دوست داشتم. من در نیویورک زندگی می کنم. در آینده یا گذشته یا یکی از آن حالهای موازی. اینجا، اینجا نیست. یک جای دیگر است. یکی از آنجا ها است. نمی دانم. شاید در یکی از فرار ها دیگر برنگشتم و برای همیشه در آنجای دور ماندم. در بالای آن کوه آنجا که جنگل به مرتع می رسد یا در افق آن دشت آنجا که کوههای قرمز شروع می شوند و دنیای کوچک من تمام می شود. و حالا من هر لحظه خموده تر می شوم. نفسم بالا نمی آید و سنگینی همه قدمهای همه معلمها من را بتدریج خرد می کند. از رویایی به رویایی دیگر می گریزم. شاید آنجا باشد. قرارمان در یکی از همین رویا ها بود در کادیلاکی بی سقف با آهنگ بلوز نرسیده به چهارراه ولی عصر، میان همه آن آدمها که تا خرخره در باتلاقی از مدفوعشان فرو رفته اند. قرارمان آنجا بود. بیرون دنیاهای کوچکمان. سالهاست که از رویایی به رویایی می گریزم تا شاید لحظه ای در یک وقفه در این روزمره گیها، دستش را بگیرم و در میان این زندگی فلاکت بار، تصویری شویم ابدی برای یک ذهن که اندیشه گریز دارد به دنیایی دیگر.

12.04.2012

یکی بود یکی نبود، یک خلیج فارسی بود...

روز سه شنبه، ١٤ آذر (٤ دسامبر) فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران ایران گفت که یک فروند هواپیمای بدون سرنشین (پهپاد) آمریکایی از نوع اسکن‌ایگل پس از ورود به حریم فضایی جمهوری اسلامی، توسط یگان های پدافندی این نیرو "گرفتار و در اختیار گرفته شد." (بی بی سی)
اندکی بعد روی عرشه ناو کمپلکلنز شناور در آبهای نیلگون فلان خلیج همیشه بهمان ...
بلنگو: گروهبان جونز! گروهبان جونز به مرکز فرماندهی!
...
بلنگو: جونز! کدوم گوری هستی! گِت یور اَس آپ هیِر!
در مرکز فرماندهی ناو.
کاپیتان: جونز! برو این پهپادهامون رو بشمر ببینم این ایرانیا چی میگن!
جونز با یونیفرم گشاد، عینک ته استکانی، دستهای روغنی: چی میگن قربان؟
کاپیتان: گفتن باز پهپادتون رو دزدیدیم! از واشنگتن زنگ زدن که تکذیب کنیم.
...
اندکی بعد روی عرشه، جونز در حال شمردن پهپادها.
جونز: وان تو تری فور فایو... اِ اون که پهپاد نیست! مرغ دریاییِ... چخه! گو اِوِی! ****
ج: سیکس، سون .... او بِی بی وان مور تایم.. (زنگ موبایل جونز)
ج: هِی! هو ایز ایت؟
دوست دختر جونز: ایتز اِیمی!
ج: چطوری عسلم! از خواب پا شدی؟
اِ: آره عزیزم. اَند آی اَم هات اَند وِت! داری چی کار می کنی الان؟
ج: اوه! من که دارم رو عرشه پهپاد میشمرم!
اِ: چرا چون خوابت نمی بره؟
ج: نه عزیزم اون گوسفنده که... بگذریم الان شمردم تموم شد! این آیرَنی هام زر زیادی می زنند!
اِ: آیرین کیه؟ خاک تو سرم! باز با این *** های ناو ریختی رو هم؟ من کم باهات سکس چت می کنم مگه؟
ج: آیرین کیه بابا! آیرن! حالا ولش من دارم بر میگردم کابینم.
جونز شصت خود را رو به مرکز فرماندهی ناو بالا می برد.
...
دقایقی بعد: سخنگوی مرکز فرماندهی ناوگان پنجم آمریکا مستقر در بحرین گفت که نیروی دریایی ایالات متحده تمامی هواپیماهای بدون سرنشین خود در منطقه خاورمیانه را شمارش کرده و هیچیک از این هواپیماها از جمله هواپیماهای نوع اسکن‌ایگل که ایران مدعی شکار آن شده، مفقود نشده است. (بی بی سی)
یک ربع بعد: تلویزیون ماهواره ای عرب زبان "العالم" متعلق به دولت ایران، تصویری از فرماندهان سپاه پاسداران را در حال بازرسی یک فروند هواپیمای بدون سرنشین نشان داده در حالیکه این هواپیما آسیبی ندیده و سالم به نظر می رسید...
به گزارش خبرگزاری تسنیم، آقای شریف رییس روابط عمومی سپاه پاسداران امروز چهارشنبه ۱۵ آذر (۵ دسامبر) اظهار داشت: "به فرمانده آمریکایی توصیه می‌کنم که یک بار دیگر پهپادهایش را به طور دقیق شمارش کند." (بی بی سی -واقعی)

بلنگوی ناو کمپلکلنز: جووووونززززز!!!!!
ج: آه آه ه ه ه ه !

11.03.2012

Running Scandinavia!

once again, late replying embassies, hurricane sandy, flight cancellations and visa issues as usual do not stop me from pursuing my plans and travels! Had to cancel Finland part of my trip but will have my coffee in Stockholm next Monday! YES!

10.12.2012

Old Photo

Maranjaab salt lake, near Kashan, Iran 2006
with Jalal Mohadesi (right). photo by Hoda Aarabi

9.30.2012

Scandinavian dream

Helsinki - Stockholm - Lund - Copenhagen - Oslo - ... - Mashhad - Tehran - Shiraz
all this November! 

9.27.2012

the days that changed my life (1)

a year ago in a day like today:

10:00AM: on a bus from Boston to NYC. no EU visa. no passport. US visa expires at midnight. flight tickets to Iceland for 9:00PM same day. got an email from Polish Embassy that passport sent to Boston Address via mail. took a deep breath and planned ahead:

no visa plan:
1-change flights (+100$)
2-cancel Berlin-Warsaw train ticket (50$ fee)
3-cancel Berlin hostel reservation (10$)
4-call Lawyer for visa extension (1400$)

visa plan
1- go to post office to send post cards
2 pickup passport
3- leave bag at train station
4- suspend cellphone service
5-drink ice tea lemonade

10:00PM: on the plane heading to Iceland.

9.18.2012

a time for emotions to perish

I knew it
by the Autumn breeze
they will come again

I knew it
by the gray clouds
it will rain again

I knew it
by the shine in her eyes
they will stare at me again

9.03.2012

جورابهای پدربزرگ

از زمانی‌ که یادم می آید، صبحها برنامه فشرده ای داشتیم. مادرم اصرار عجیبی‌ داشت که از خواب ما کم نشود و در آخرین لحظه ممکن بیدارمان می کرد. با چشم‌های خواب آلوده دستشویی میرفتم. با چایی داغی‌ که گلویم را میسوزاند  و معمولاً نصف نیمه می‌ماند  رو میز، صبحانه هُلهُلکی میخوردم. هنوز لباس نپوشیده بودم، سرویس مدرسه می‌‌آمد و من میان زمین و هوا و کتاب و دفتر و مداد و کیف و جورابهای لنگه به لنگه سوار سرویس مدرسه می شدم.
و البته جوراب همیشه مشکل آفرین ترین بود. یا بو می داد و سوراخ بود یا لنگه به لنگه. کلی‌ پوشیدنش ملاحظات داشت که سوراخش بیفتد آن واری که بیشتر سوراخ نشود.نمیدانم  در راستای‌ فرهنگ صرفه جویی دهه شصتی بود! یا ما در حال رشد بودیم. بالاخره یک توجیهی برای این همه جوراب سوراخ باید ارائه میشد.
هنوز هم صبحها دنبال جوراب تمیزی که سوراخ نباشد می‌گردم. دیر از خواب بیدار میشوم و همه کار‌ها هلهلکی انجام میشود وبعضا چیزی جا می ماند. امروز یک جلسه مهم دارم و باید لباس مناسبی بپوشم. از جمله شلوار بدون لک با خط اتو و پیراهن سیاه معمارانه! این ترکیب یک جوراب بلند مردانه سیاه هم می‌خواهد. اما من همهٔ جوراب‌هایم ساق کوتاهند و رنگی. به سختی روی نوک پا، دستم را کش می دهم تا ته قفسه را بگردم. دستم به چیز گرم و نرمی می‌خورد. با خشونت میکشمش پایین. یک جفت جوراب قدیمیست. جوراب‌های پدر بزرگ کریستف.
پدر بزرگ کریستف از فعالین ارتش آزادی بخش لهستان در زمان اشغال آلمان نازی بود. او که تاجری توانگر بود بخشی از هزینه‌های فعالیتهای خراب کارانه بر علیه آلمانی‌ ها را در شهر وِرُتسلاو هدایت میکرد. بعد از جنگ آلمانی‌‌های ساکن ورتسلاو، شهر را ترک کردند و پدر بزرگ کریستف یکی‌ از خانه‌های اشرافی آلمان‌ها را صاحب شد. در دوران جنگ سرد از منتقدان حکومت کمونیستی وابسته به شوروی شد و چندین بار دستگیرش کردند. بعد از آخرین دستگیری که به آزادی پیش از موعدش انجامید شایعه شد که هم فکرانش را فروخته و به دوستانش خیانت کرده است. اینها را کریستف به من گفت وقتی‌ کمد بابا بزرگش را می‌گشت. چند سال پیش که ما به آن خانه بزرگ رفتیم. چندی بود که بابا بزرگ خائن فوت کرده بود. کریستف با افتخار جوراب‌ها را به من بخشید!
اینکه آدم با جوراب‌های یک خائن پلید به جلسه برود حس عجیبی‌ دارد. شاید در صبح یک روز سرد و بارانی نوامبر ۱۹۷۳، بابا بزرگ همین جوراب‌ها را پوشید تا به اداره اطلاعات حزب کمونیست در ورتسلاو برود و همفکرانش را لو بدهد. شاید اگر جوراب‌هایش کثیف یا سوراخ بودند او از رفتن منصرف می شد. و مثلا با خودش می گفت: "خوب بزا امروز جوراب‌هام رو بشورم و بدوزم و فردا میرم اداره". و فردا نظرش عوض میشد!
شایدم قسمت و قضا و قدر این بوده است که من امروز این جوراب را بپوشم و باهاش به جلسه بروم. من که آدم خوبیم و هیچوقت به دوستانم خیانت نمیکنم. این را در راه ۳ بار پشت سر هم به خودم میگویم. واسه اطمینان.

7.15.2012

سانفرانسیسکو

روز: اول
وضعیت : سبز
هوا: خنک
اطرافیان: یک آدم قدیمی‌ که جدیداً دوست شدیم
مکان: برکلی
یه کمکی چاییدم. امروز میخواهیم برویم بگردیم در شهر سانفرانسیسکو. شهر سن فرانسیسکو را یک از خدا بی‌خبری رفته یک جایی ساخته است که واسه رسیدن بهش شونصد تا پل ساخته اند. نمی دانم چه اصراری بوده است. حتی زمینش هم هم صاف نیست مثل مشهدمان. همه اش تپه ایی است. مردم از ترموا‌های زوار در رفته آویزان میشوند و ساحلش خیلی‌ باد می‌‌آید.
هیچ چیزی جالبی‌ نمی‌بینم و از ماشین دوستم پیاده نمیشوم. ارتش توریست‌ها از چیز‌های تکراری عکس میگیرند با دوربین‌هایی‌ سایز آرپی جی. خیلی‌ ملال آور و خسته کننده است همه چیز. از یک ‌جاده پیچ پیچکی می‌رویم که مثل جاده‌های شمال است. اما نه از آن وانت آبی‌ داغان‌ها دارد که رویش سبزی قورمه سبزی تو شیشه جلو ماشین عقبی می‌خورد (۳ بار سریع تکرار کن)، نه کسی‌ کنار جاده ماهی‌ و عسل و کلاه حصیری میفروشد. پلیس راه هم ندارد که پشت پیچ‌ها قایم شود! خیلی‌ بد است!

روز: دوم
وضعیت: زرد
هوا: ای، معمولی‌
اطرافیان: هنرمندان مقیم سن خوزه
مکان: سن خوزه
همه میخندند و خیلی‌ خوشحالند. کیک‌های خوشمزه روی میز است و صاحب خانه روی سینی گل بلبلی چایی سرو می‌کند. به طرز نوار طوری، خودم را به هرکی‌ که میرسم معرفی‌ می‌کنم. همه باز هی‌ میخندند. کتاب خانه‌های ایرانی‌‌های اینجا مملو از کتاب‌هایی‌ است که تو ایران کسی‌ دیگر تو خانه نگاه نمیدارد. از آن کتاب‌های میدان انقلابی. از آنهایی که دستفروش‌ها اینقدر جلو آفتاب گذشته اند که زردمبو شده اند. جز کتاب‌های داغان و کیک چیزی توجهم را جلب نمیکند. کلی‌ سازو دمبل توسط هنرمندان نواخته میشود. من کیک میخورم با چایی. و من هم میخندم.

روز:دوم شبش
وضعیت: نارنجی
هوا: خووب!
اطرافیان: اهمیتی ندارد
مکان: آسمان
من حدس زده بودم که بین این خند‌ه ها و آن کیک‌ها باید ارتباطی‌ باشد. و بد ارتباطی‌ هم بود. و ما خوردیم و سبک شدیم و چسبیدیم به سقف. با یک خانومی یا آقایی یا هرچیزی که هست یک بحث جدی سیاسی می‌کنم همزمان با یک چیز دیگر‌ی هم آن ور میز دارم بحث می‌کنم و خودم ازاین که با ۲ چیز در دو وره میز در آن واحد دارم بحث سیاسی می‌کنم از خودم خوشم آماده است. تا سرم را آز اینی که اینور میز است تا آنی‌ که اونور است می چرخانم نیم ساعت طول می‌کشد. اینگر ساعتهاست که دارم صحبت می‌کنم. هرچی‌ حرف میزنم تمام نمی‌شود. وسطش خیلی‌ میخندم. زیاد خند‌ه ها به بحث نمی‌‌آید اما آن چیز‌ها، که الان فهمیدم یکیشان خانومی محترم و دیگری گربه صاحب خانه است هم میخندند. خیلی‌ خوبه آقا! خیلی‌!

روز: سوم
وضعیت: قرمز
هوا: نمیدونم
اطرافیان: مسافران هواپیما
مکان: فرودگاه فک کنم
من یک ساعت دیگر پرواز دارم و هنوز پیوسته میخندم. اما دیگر نمیخواهم بخندم. این را هم با خنده می گویم. هنوز تلو تلو میخورم و همه چیز یک جوری است و میترسم راهم ندهند تو هواپیما. به گیت سکیوریتی میرسم. می‌گوید مدرک شناسایی پیلیز. من کلی‌ تمرکز می‌کنم که از تو کیف پولم یک مدرک درس درمونی نشون بدهم. اما نمیدانم چرا کارت قهوه فروشی محل مان می‌‌آید بیرون. لبخند یک طرفه اما ملیحی میزنم و باز دستم را می‌کنم تو کیفم. می‌گوید: وات ایز یور نِیم؟ خوب این سوال من را یاد کلاس زبان شیش سالگی‌ام می اندازد. همان طور نیم زبان میگویم: مای نِیم ایز سینا! قرمز هم میشوم تازه. الان باید همه برایم کف بزنند و بگویند آفرین و شوکولات بدهد خانم معلم و سوال بعدی را بپرسد که : هاو اولد آر یوو؟ اما عوضش یه چیز‌های دیگه‌ای می‌گوید مامورسیکیوریتی که اصلا مهم نیست. با خنده دنبال گیت پروازم می‌گردم. با این وضعیت واقعا رسیدن به صندلی ام در هواپیما خود یک حماسه است! همینقدر یادم می‌‌آید که با چشم‌های قرمز گود رفته خیره به جلو روی صندلی نشسته ام و همه چیز دارد با دور تُند رد میشود. انگار با سرعت نور داریم حرکت می‌کنیم. مهماندار تند تند آب و نوشابه می‌‌آورد و آدم‌های چاق در راهرو هواپیما تلو تلو میخورند و چراغهای کمربند هی‌ خاموش روشن میشود و من نمی دانم چرا این خلبان تکلیف خودش را معلوم نمیکند بالاخره ببندیم یا نبندیم!
نیم ساعته میرسیم نیویورک!

7.02.2012

مرد چهار فصل

کسالت پاییزی

  فلاکت زمستانی
 شعف بهاری

 جنون تابستانی

6.25.2012

همیشه منتظر یک نامه مهم هستم

فکر کنم قبلا این متن را در بلاگم پست کرده بودم اما هرچی گشتم پیدایش نکردم. برای همین چون ازش خوشم آمده دوباره پست می کنم. از دوران دانشجویی و روزمرگی های آن روزها.

روزمرگیها – نسخه نیویورک
باورش سخته اما حتی در شهری مثل نیویورک میشه روزمرگی رو تجربه کرد.
روز با لرزشهای موبایل شروع میشه .سعی میکنم میان خواب و بیداری پیداش کنم تا بیشتر از این تقلا نکنه. یک نفس عمیق. کمی حرکات کششی از نوع تخت خوابیش. 25 دقیقه از 30 دقیقه زمان آماده شدن و ترک آپارتمان باقی مونده. دستشویی و رو شویی و غیره 1 دقیقه. حمام ده دقیقه. همه چیز به مرور زمان به حالت بهینه از نظر زمانی انجام میشه. همه حرکات از پیش تمرین شده. مثل بازیگرهای تاتر. لیف و صابون و حوله و شامپو و بقیه چیزها به ترتیبی جهت استحمام استفاده می شن که میمنیمم زمان رو صرف کنند. بازگشت به اتاق. حدود 15 دقیقه وقت مونده. پوشیدن لباس. چپاندن لپ تاپ و متعلقات به درون کوله پشتی. رفتن به آشپزخانه. حدود 10 دقیقه وقت مونده. اول شیر بعد آب پرتغال. حتی ترتیب اینها اهمیت دارد چون یک لیوان استفاده می شود و من آب پرتغال با طعم شیر را به شیر با طعم آب پرتغال ترجیح می دهم. در هنگام نوشیدن اینها باید روبرو پنجره آشپزخانه باشم و به مجموعه ساختمانهایی که دید به افق را مسدود کرده اند خیره بشوم و تمرکز و مدیتیشن و این چیزها. 5 دقیقه وقت مونده. مسواک هل هلی یک دقیقه. حرکت به سمت آسانسور. کندترین آسانسور دنیا، طبق معمول همیشه دختر فرانسوی همسایه با من از آپارتمانش خارج می شود و من همیشه باید درب آسانسور را نگه دارم تا او هم بیاید. و مثل همیشه او دیرش شده است و باید تا دانشگاه بدود. برنامه زندگی من و او همیشه سی ثانیه اختلاف دارد و در نتیجه ما هیچوقت به یکدیگر نمی رسیم. استاد ما، یا شاید کل دانشکده ما تنبل هستند و ما معمارها هیچوقت نمی دویم اما دانشجویان حقوق می دوند چون استادها و کل دانشکده انها تنبل نیستند. یک دقیقه. طبقه همکف مکث روی صفحه اول روزنامه نیویورک تایمز همسایه. یک دقیقه. اگه تا حالا این تصور در ذهنتون شکل گرفته که الان که از ساختمون خارج میشم کله صبحه. کور خوانده اید!
10:30 حرکت بسوی دانشگاه. پیاده. دختر همسایه میدود و خداحافظی اش بین آژیر کرکننده ماشینهای اتش نشانی و عربده های یک سیاه پوست ولگرد گم می شود. 20 دقیقه با اضافات. دو مسیر برای رفتن به دانشگاه وجود دارد. خیابان برادوی و خیابان آمستردام. بطور متناوب یکی از این دو مسیر رو انتخاب می کنم که یک وقت دچار روزمرگی نشوم!
مسیر برادوی: کثیف. اشغالهای دیشب روی هم انباشته شده. رفتگران نیویورک فکر کنم در اعتصاب همیشگی هستند. گدای همیشگی. با لباس همیشگی و جملات همیشگی. Help me something to eat for lunch. شبها هم همان جمله که کلمه لانچ با دینر عوض میشود البته. به نظرم گداها شدیدا دچار روزمرگی هستند.
کمی جلوتر مثل هر روز یک میز کهنه و یک شطرنج کهنه تر و سیاه پوستی که فکر می کنم یا قهرمان شطرنج بوده، یا می خواسته قهرمان شطرنج بشود. هر روز آنجا نشسته و نفس کش می طلبد در صفحه سیاه و سفید. هر روز به من نگاه می کند و من هم نگاهش می کنم و هر روز وقت ندارم که بشینم باهاش بازی کنم. شاید این تقدیر و سرنوشت است که من نباید با این سیاهه شطرنج بازی کنم چون ممکنه من ببرمش و آنوقت او دچار بحران شخصیتی و اینها می شود و خودکشی می کند و این موضوع من را تحت تاثیر قرار می دهد و من برای بقیه عمرم میشینم اینجا و شطرنج بازی می کنم و دیگر معمار بزرگی نمی شوم و نمی توانم دنیا را نجات دهم. اما از طرفی ممکن است ببازم و من دچار بحران شوم چون پدرم شطرنج باز قهاری هست و من نتوانستم آرزوهای او را به حقیقت تبدیل کنم و یک بازنده باقی میمانم. خیلی با خودم فکر کردم که مثلا این آدم از کجا نان می خورد. صبح تا شب اینجاست. پس حتما شطرنج باز قوی هست و همه حریفانش را می برد و انها بهش پول میدهند یا نهار دعوتش می کنند. پس من به او خواهم باخت و از شدت ننگ این شکست خودکشی می کنم و او تحت تاثیر قرار می گیرد و معمار می شود تا دنیا را نجات دهد. یک سیاه ناجی بشریت. مثل اوباما! بالاخره یکی از ما باید دنیا را نجات دهد.
در باقی مسیر اتفاق خاص دیگری نمیوفتد بجز بازار محصولات کشاورزی ارگانیک! که مثلا در ده اینجا به بار آمده و جلو دانشگاه ما بفروش می رسد! فکر کنم اول جمعه بازار بوده اما چون خوب فروش کرده اند حالا هر روز می آیند و بساط پهن می کنند. به هر حال دانشگاهیان و تحصیل کردگان غذای سالم می خورند و این روزها vegetarian  و غذای ارگانیک کلی کلاس است و همبرگر مک دانلدز کلی بی کلاسی!
مسیر آمستردام: نسبتا تمیز، باد زیاد. مسیر از کنار یک کلیسا رد می شود که به نظر خیلی قدیمی می اید تو مایه های قرون وسطا و ان طرفها. اما اقای کریستف آن زمان هنوز کشفمان نکرده بود. من همیشه فکر می کنم عقده بی تاریخی باعث شده است که این کلیسا را یک جوری بسازند که اینقدر قدیمی به نظر برسد اما به زور 100 سالش می شود.شاید هم می خواهند توریستها را خر کنند و ببرندشان تو حال و هوای اثار تاریخی و این چیزها! به قیافه احقانه توریستها و تبلیغات بی ربط روی اتوبوسشان به دقت نگاه می کنم. اینجا اتوبوس توریستی نه سالی یک بار بلکه هر ده دقیقه یک بار می اید. دیدن توریستها همیشه برایم جالب بوده است و تلاششان برای گرفتن بهترین عکس از بهترین زاویه. اینگار که میخواهند به خودشان ثابت کنند که این کلیسا واقعا اینجاست و وجود دارد. فکر کنم روزی صدها تا از این بهترین عکسها گرفته می شود تا این  مجموعه بخشی از روزمرگی من شود. جلوتر بیمارستانی بزرگ است که آدمهای سفیدپوش به آن رفت و آمد می کنند. ساختمان بسیار نمای خشک و بی روحی دارد فکر کنم مثل دکترها و پرستارهایش! نمی دانم این چه اصراری است که بیمارستانها همیشه چهره ای خشک و بی روح دارند. حالم از ادمهای سفیدپوش و چیزهایی که به گردنشان آویزان است به هم می خورد. روی سینه شان سمتشان بزرگ نوشته شده است که یکوقت دکتری با پرستاری اشتباه گرفته نشود و عنوان و اعقاب دکتر بودنش بکار نرود! وای چه فاجعه ایی! دم در دانشگاه کارت نگاه نمی کنند معمولا مگر وقتی که شخصیت خفنی به دانشگاه بیاید مثل دانشگاه تهران خودمان! فقط فرقش این است که در تهران احمدی نژاد و چاوز به دانشگاه میامدند، اینجا هیلاری و لیونی! به هر حال همشان همجنس بازند!
دانشکده معماری هم ادامه چرخه روزمره است. قهوه غلیظ. کامپیوتر را روشن می کنم. سایت نیویورک تایمز. بالاترین. رادیو زمانه. جی میل. فیس بوک. اینا همه 15 دقیقه. بعد کار. راینو. فتوشاپ. مکس. نرم افزارهای متفرقه.راینو.فتوشاپ.مکس. نرم افزارهای متفرقه....
2 شب. وسایلم را جمع می کنم. تقریبا همه همچنان در حال کارند و من احساس یک آدم تنبل بهم دست می دهد. چراغهای آتلیه های معماری هیچوقت خاموش نمی شود. مسیر بازگشت. سکوت. ان وای پی دی. گداها پول شام می خواهند. شطرنج بازنیست و یک جمجمه سفالی از صفحه سیاه و سفید مراقبت می کند که باد نبردش. تنها جایی که می توان عذا خورد یک پیتزایی است که مزخرف ترین پیتزای دنیا را می فروشد. فکر کنم فلسفه برنامه روزمره من و فلسفه وجودی این پیتزا فروشی در هم عجین شده اند. یک یهودی همانطور که به پیتزای پنیر گاز می زند تورات می خواند و کلش را عقب جلو می کند. توجه یکسانش به پیتزا و تورات برایم جالب است. بازگشت به ساختمان 535. چک کردن صندوق پست! مثل همیشه هیچ چیزی نیست. چون هم خانه ایی ام همیشه سر شب آنرا چک می کند و من نمی دانم انگیزه من از صرف کالری و استهلاک کلید چیست؟ شاید چون همیشه منتظر یک نامه مهم هستم. نامه ای که زندگی مرا عوض می کند. نامه ای از یک دوست قدیمی یا جدید ، از سیبری، از صحرای گبی، از آن سوی کوههای برفی، از آنجا که همیشه باران می آید،از دور دستها یا از همین نزدیکیها، آپارتمان بغلی. به آپارتمانمان وارد می شوم و 15 دقیقه به خودم فرصت می دهم که دستشویی برم. مسوا بزنم ایمیل چک کنم و جواب افلاینهایی را بدهم که حال می کنم. 5 دقیقه قبل خواب سعی می کنم فکرهای مثبت کنم. به اینکه من در نیویورک زندگی میکنم و دانشجو کلمبیا هستم و زندگی چقدر زیباست و من چقدر خوشبختم. بعد بیهوش می شوم.